#قهوه_تلخ_پارت_189


بابا با دستش روی شونه امیرسام زد گفت:درگیری بین مادر و دختر.

لبخندی زدم وگفتم:نه بابا چه درگیری.

کنار بابا نشستم،بابا خوشحال بود این رو از توی نگاهش می شد خوند.با خوشحالی گفت:ان شالا به سلامتی مراسم امیرسام است.

مامان گفت:ایشالا خوشبخت بشه.

امیرسام صورت مامان رو بوسید وگفت:ممنونم به خاطر دعا خیرتون.

خمیازه ی کشیدم گفتم:ای کاش یکی برای منم آرزوی خوشبختی می کرد.

بابا دست نوازشگرش رو روی سرم کشید گفت:من از خدا تنها یه چیز می خوام اونم اینکه خوشبختی تو رو ببینم.

سرم رو روی پاهاش گذاشتم گفتم:ممنون بابا جون.





مامان با صدای زنگ گوشی از روی مبل بلند شد .به طرف تلفن رفت،روی صندلی نشست با خوشرویی سلام واحوال پرسی کرد.خیلی دلم می خواست بدونم مخاطب ناشناس چه کسی است.سرم رو بلند کردم به صدای مامان گوش سپردم.مامان ‍با مخاطب ناشناس در حال حرف زدن بود.بعد از دو یا سه دقیقه گوشی رو گذاشت سرجاش.با تعجب گفتم:کی بود؟!

با لحن جدی گفت:منتظر تماس کسی هستی؟

سرم را به نشانه ی منفی تکانی دادم .مامان گفت:پس نپرس کی بود.

با ناراحتی گفتم:چشم.

بابا نگاهی به من کرد بعد نگاهی به مامان کرد گفت:شما تا منو دق مرگ نکنید اخلاقتون خوب نمی شه.

romangram.com | @romangram_com