#قهوه_تلخ_پارت_188
گوشی رو گرفتم با صدای گرفته گفتم:سلام خوبی؟
فرهاد با صدای آرام بخشش گفت:سلام خوبم خوبی؟
روی تخت نشستم فرهاد حرف میزد من به صداش گوش می دادم.امیرسام کنارم نشست با صدای بلند گفت:من فکر کنم مزاحمم.
فرهاد گفت:به امیرسام بگو درست فکر کردی مزاحمی .
لبخندی زدم گفتم:الانکه امیرسام ناراحت بشه.
امیرسام نگاهی کرد گفت:خاله جان راحت باش من میرم پیش آقاجون.
امیرسام از اتاق بیرون شد.
بعد از کمی حرف زدن از همدیگه خداحافظی کردیم.گوشیم رو روی تخت پرت کردم .به طرف در اتاقم رفتم،در را به طرف خودم کشیدم ،در چارچوب در ایستادم.خیره شدم به سمت چپم ،امیرسام کنار مامان وبابا نشسته بود داشت باهاشون حرف میزد.بابا متوجه ی حضور من شد ،سرش را بلند کرد وگفت:چرا اونجا ایستادی؟
با بی حوصلگی گفتم:خب چیکار کنم؟
_بیا بنشین شیرینم.
به طرف بابا رفتم.مامان زیر چشمی نگاهم کرد گفت:سرتو بلند کن ببینم لبت زخمی نشد.
نگاهش کردم گفتم:هیچی نشد.
امیرسام به طرفم نگاهی کرد گفت:مگه چی شده؟
romangram.com | @romangram_com