#قهوه_تلخ_پارت_183


_من اگه بدونم تو ناراحتی ،دیونه می شم.از چی ناراحتی؟تو از من ناراحتی؟بگو چیکار کردم؟

با صدای بلند داد زدم:از همه ناراحتم،از خودم، از تو ،از هرکی که فکرش رو بکنی.دست بردار از سرم دیگه مزاحمم نشو.

با صدای متعجبش گفت:چی؟!من مزاحمتم؟می دونم داری شوخی می کنی.

_نه دارم جدی می گم ،من باهات شوخی ندارم .ازت خواهش می کنم دیگه به من زنگ نزن ،سراغم رو نگیر.

_آخه چرا؟

بغض تیله شده در گلویم،زبانم را بند آورده بود .دیگه نمی تونستم حرف بزنم،با صدای بلند گریه کردم .گوشی رو کنارم گذاشتم.سرم رو روی پاهام گذاشتم با صدای بلند گریه کردم.صدای فرهاد به گوشم می رسید که می گفت:شیرین چرا داری گریه می کنی؟جواب بده.شیرین....جواب بده.

چندین بار پشت سر هم اسمم را صدا زد .ولی جوابی ندادم،تا اینکه گوشی رو قطع شد.نمی دونم چرا باهاش بد حرف زدم ،ولی فکر می کردم اینجوری دغ دلیم رو خالی می کنم یا شاید دیواری کوتاه تر از فرهاد سراغ نداشتم می دانستم که نازم را خریدار است.چند بار پشت سرهم زنگ زد جوابش رو ندادم.به صحفه ی گوشی که زنگ می خورد خیره شدم ،اشک هام می ریخت .باورم نمی شد من دختری که یه عمر توی حسرت قطره ی اشک بودم الان کارم شده گریه ،یبند گریه می کنم.روزهام تلخه خیلی تلخ تلخ تر از تموم تلخی های روزگار.بعد از چند دقیقه گوشیم به صدا در اومد ،نگاه کردم فکر کردم فرهاد است ،ولی نه اینبار امیرسام بود.





با بی حوصلگی گوشی را برداشتم .کنار گوشم گرفتم تا صدای امیرسام رو شنیدم بغضم ترکید با صدای بلند گریه کردم.امیرسام وقتی صدام رو شنید فهمید که دارم گریه می کنم گفت:شیرین تو چرا گریه می کنی؟چی شده؟

نمی تونستم حرف بزنم صدای هق هق گریه هام به من اجازه ای حرف زدن نمی داد.امیرسام با ناراحتی گفت:جان من یه دقیقه گریه نکن ،تعریف کن بگو چی شده؟

تنها حرفی که گفتم این بود که :دارم می میرم حالم خوب نیست.

_الهی فداتشم چرا حالت خوب نیست ؟

نمی تونستم بیشتر از این حرف بزنم اشک هام می ریخت.امیرسام وقتی دید که حرف نمیزنم گوشی رو قطع کرد .گوشی رو کنار گوشم گرفتم گریه کردم ،طعم شوری اشک هام رو حس می کردم.پایین نشستم ،گوشه ی اتاق .زانوهام رو بغل گرفتم،من عاشق شده بودم عاشق کسی که همه میدونستم ناراضی هستن جز خودم.بعد از یک ساعت صدای امیرسام توی گوشم طنین انداز شد.تقه ی به در خورد،در باز شد.امیرسام خوشتیپ و زیبا در چارچوب در ایستاده بود.به طرفم اومد وقتی دید که دارم گریه می کنم با ناراحتی گفت:شیرین جان تو چته چرا داری گریه می کنی؟

روبه روم نشست با دست های خوشبوش که بوی عطر شانل می داد اشک هام رو پاک کرد گفت:عزیزم چرا گریه می کنی؟

romangram.com | @romangram_com