#قهوه_تلخ_پارت_178
گوشه ی تخت نشستم سرم را پایین کردم.ناخنم را می جوییدم با صدای بابا سرم را بلند کردم.
_مامانت چی می گه؟
سرم را بلند کردم گفتم:اون فقط منو رسوند ،فکر نمی کردم اینجوری بشه.
از روی صندلی بلند شد به طرف پنجره رفت ،پرده را کنار زد گفت:کی تو رو رسوند؟امیرسام؟
آب دهنم رو قورت دادم گفتم:امیرسام نه،فرهاد.
بابا صورتش را به طرفم برگردوند وچشم غره ای به طرفم رفت.نفسم توی سینه حبس شد از شدت ترس،با لحن جدی گفت:فرهاد کیه؟
دستم را جلوی دهنم گرفتم.بابا با صدای بلند گفت:فرهاد کیه؟
_فرهاد همون پسره است که توی پارک باهاش آشنا شدم گفتم بهتون که بچه پرورشگاه است...
بابا چند قدمی به من نزدیک شد گفت:اون وقت چرا باید تو رو برسونه؟چرا صندلی جلو نشستی؟تو چه نصبتی باهاش داری؟
از شدت ترس چشم هایم را بستم ساکت شدم .صدای بابا توی گوشم طنین انداز شد که گفت:جواب سوالم رو بده،مگه من با تو ندارم.
چشم هام رو باز کردم ،خودم را گوشه ی تخت از شدت ترس جمع کردم.بابا به طرفم آمد دستش را به طرفم دراز کرد گفت:دخترم دقیق توضیح بده.
سرم را بلند کردم نفس حبس شده در سینه ام را بیرون کردم گفتم:امیرسام در جریانه اون همه چی رو میدونه .من هیچ وقت بدون اجازه شما کاری نمی کنم که باعث ناراحتی شما شه.فرهاد فقط منو رسوند ،نمی دونستم نشستن من جلوی ماشین اینقد باعث ناراحتی تون می شه.
مامان که در چارچوب در ایستاده بود گفت:دیگه حق نداری پا تو از خونه بزاری بیرون .
بابا نگاهی به مامان کرد گفت:خانم اینقد شلوغش نکن ،خوبه هنوز چیزی نشده ماشالا شیرین خودش دختره فهمیده ی است و میدونه که باید چیکار کنه.
مامان کمی نزدیک آمد گفت:همش همین حرف ها رو می گی .آخرش شیرین معلوم نیست با بی فکری هاش چه بلای سر ما بیاره.
romangram.com | @romangram_com