#قهوه_تلخ_پارت_179


بابا اخمی کرد گفت:شیرین ۲۵سالشه بچه نیست،درسته اشتباه کرده و خودشم اشتباه اش رو قبول داره ،دیگه دلیلی نمی بینم که تنبیه اش کنم یا بگم توی خونه زندون باشه.

مامان با ناراحتی گفت:تو بهتر می دونی با شیرین ،من دیگه لال میشم هیچی نمی گم.

از اتاق رفت بیرون.بابا نگاهم کرد وگفت:بین تو و فرهاد رابطه ای است یا نه؟

سرم را بلند کردم بدون اینکه حرف بزنم سرم را به نشانه ی نه تکان دادم.بابا لبخندی زد وگفت:می دونستم که هیچ رابطه ی نیست ولی خواستم بپرسم مطمن شم.

از اتاق رفت بیرون ،در اتاق رو بست .نفسی کشیدم گفتم:آخه چرا حقیقت رو نگفتم،ای کاش می گفتم که فرهاد رو دوست دارم.





از روی تختم بلند شدم .به طرف پنجره رفتم کنار پنجره نشستم به باغچه خیره شدم به درخت خرمالو.

هوا سرد بود، داشتم از تویِ اتاق به درخت خرمالوی ِحیاط نگاه می کردم. احساس کردم یکی داره به شونم میزنه...!

برگشتم، ولی کسی نبود! دوباره همون حس

انگار یه دست روی شونم سنگینی می کرد! بعدش بی هوا

چشمام رو گرفت! اینبار به سرعت برگشتم...

"باد" بود ... داشت با پرده ی پنجره، سر به سرم می ذاشت...!

پنجره رو بستم، عصبانی شد و رفت سراغ درخت خرمالو...

شروع کرد به تکوندنش؛ میوهاش داشت یکی یکی میافتاد!

romangram.com | @romangram_com