#قهوه_تلخ_پارت_177


با دستم دهنم را پاک کردم گفتم:هیچکی نبود.

به طرفم آمد وگفت:خوبه خودم با چشم های خودم دیدمش ،هنوز می گی کسی نبود.دختره ی بی فکر آبرو نذاشتی توی در وهمسایه برامون.از این به بعد حق نداری پاتو از توی خونه بیرون بزاری.

بلند شدم به طرف در خونه رفتم،مامان پشت سرم آمد.کفش هام رو در آوردم با عجله به سمت اتاقم رفتم.بابا مشغول آب دادن به گل های کنار پنجره بود،نگاهم کرد وگفت:شیرین چی شده؟چرا دهنت خونی است؟

بدون اینکه حرف بزنم در اتاقم را باز کردم وارد اتاقم شدم.





روی تختم خودم را انداختم.با صدای بلند از درون گریه کردم .تقه ای به در خورد ،صدای بابا از پشت در میامد که می گفت:شیرین جان در رو باز کن .بگو چی شده؟

مامان با صدای بلند گفت:تو پُر روش کردی ،مقصر توی .من از دست این دختر نمی تونم سرم رو توی در و همسایه بلند کنم .

صدای بابا به گوشم رسید که در جواب حرف مامان گفت:چرا مگه چی شده؟

مامان صداش نزدیک می شد معلوم بود پشت در اتاقم بود گفت:با یه پسره توی ماشین نشسته بود .ازش پرسیدم که کی بود ؟هیچی نمی گه لال شده.خدا منو بکشه که اینجوری آبرومون رو برد با کارهاش.

بابا گفت:زن آرام باش بزار من باهاش حرف بزنم.

تقه ای به در خورد بابا گفت:شیرین در رو باز کن می خوام باهات حرف بزنم.

از روی تخت بلند شدم اشک هام رو پاک کردم به طرف در رفتم دستگیره در را گرفتم در را باز کردم.بابا نگاهی به من کرد .از نگاهش معلوم بود که ازم ناراحته،توی اتاق اومد در اتاق را بست.روی صندلی کنار میز نشست ،اشاره ای به من کرد گفت:بشین می خوام باهات حرف بزنم .

نگاهش کردم گفتم:بابا من معذرت می خوام.

اخمی کرد وگفت:بشین دقیق توضیح بده تا بدونم چه خبره؟

romangram.com | @romangram_com