#قهوه_تلخ_پارت_176


سرش را تکان داد،به طرف در حیاط رفتم.کنار در که رسیدم پشت سرم را نگاه کردم فرهاد داخل ماشین نشست دستش را برایم تکان داد.لبخندی زدم دستم را بلند کردم،ماشین را روشن کرد حرکت کرد.کلید را توی قفل در انداختم ،در را سمت خودم کشیدم.





با صدای مامان صورتم را برگردوندم .چادر گلدار رنگی سرش بود،نون سنگک دستش بود.ابروهایش در هم بود،خندیدم گفتم:سلام مامان جان.

با عصبانیت گفت:کوفت سلام دختره ی احمق .

با تعجب گفتم:چرا؟

_برو داخل حیاط می فهمی.

در حیاط را باز کردم.نگاهی به دور و اطرافم کردم خبری نبود رو به مامان کردم گفتم:چی شده؟

چادرش را از سرش در آورد چند قدمی به من نزدیک شد گفت:اون پسره کی بود؟

سرم را بلند کردم گفتم:کدوم پسره؟

با عصبانیت گفت:همون که آورد رسوندت جلوی ماشین باهاش نشسته بودی؟

لبم را گاز گرفتم زیر لب گفتم:وای مامان فرهاد رو دیده الان چی بگم؟

با عصبانیت گفت:مگه با تو ندارم،می گم اون پسره کی بود؟آبرومون رو بردی توی در وهمسایه.

_مگه چیکار کردم؟

بدون اینکه حرفی بگه دستش را بلند کرد با پشت دستش توی دهنم زدم.دستم را جلوی دهنم گرفتم احساس می کردم دندون هام توی دهنم خورد شد ،طعم خون را توی دهنم حس می کردم .گوشه ی حوض نشستم سرم را پایین کردم .مامان چادرش را روی بند آویزون کرد گفت:مگه با تو ندارم لال شدی؟

romangram.com | @romangram_com