#قهوه_تلخ_پارت_169
به طرف در رستوران رفتیم در شیشه ای باز شد ،مرد جوانی که دم در ایستاده بود با خوشرویی گفت:خوش آمدین جناب امیدوارم روز بیادماندنی داشته باشید .
فرهاد تشکر کرد به طرف صندلی های شیکی که توی محوطه بود رفت.صندلی را به عقب کشید و گفت:بفرما بشین .
روی صندلی نشستم لبخندی زدم:تشکر.
فرهاد رو به رویم نشست نگاهی به چشم هایم کرد و با ناراحتی گفت:تو گریه کردی؟
سرم را تکان دادم:نه گریه نکردم.
_سرتو بلند کن به من نگاه کن .
سرم را پایین کردم گفتم:من گریه نکردم.
_چشم هات یه چیز دیگه می گه.
با تعجب گفتم :چی می گه؟!
_اینکه تو گریه کردی،خدا منو بکشه اگر به خاطر من گریه کرده باشی .مطمنم به خاطر من گریه نکردی،مگه نه؟
_به خاطر خودم گریه کردم.
ابروی بالا انداخت:چرا به خاطر خودت؟
سرم را پایین انداختم ساکت شدم .با صدای بلند گفت:شیرین؟
نگاهش کردم آرام گفتم: تنها تو وقتی صدا می زنی
نامم دهان به دهان می چرخد
romangram.com | @romangram_com