#قهوه_تلخ_پارت_147


مثل وقتی

که کوه شانه اش را

بالـا می دهد

تا ابـر

تمـام دلتنگیش را ببارد.

_من کوه ات می شوم به شرطی که ابر آسمان ام شوی و دلتنگی ات را بر روی شانه های مردانه ام بباری.

دستم را روی قلبم گذاشتم،آرام گفتم:فرهاد؟

_جان.

با ناراحتی گفتم:از آخرش می ترسم.

خنده از روی لبش محو شد:حقم داری باید هم بترسی.می دونم که با مخالفت خونوادت رو به رو می شی ،نمی خوام به خاطر من نابود بشی .من نه خونواده دارم نه ...

_تو رو خدا دیگه نگو،من که خوب می شناسمت.مگه من به خاطر خونوادت دوست دارم ؟تو انتخاب منی چون بهترینی.

صورتش را به آن طرف گرداند:شیرین نمی خوام ناراحتت کنم ولی من ارزش دوست داشنت رو ندارم.

به طرفش رفتم:توی چشم هام نگاه کن حرفت رو بگو.

سرش را پایین کرد: توی قلبم یکی دیگه است.

_نه نیست دیگه،اون رفت دیگه بر نمی گرده.

romangram.com | @romangram_com