#قهوه_تلخ_پارت_130
وارد حیاط شدم ،در را بستم سرم را به در تکیه دادم نگاهم را به موزایک های زیر پایم دوختم ،با بارش باران موزایک ها تمیز شده بود گل های بی جان بر روی موزایک ها جلوه نمایی می کرد.سرم را بلند کردم به یاد گل های رز روی دستمال سفید رنگ افتادم دستم را داخل جیبم کردم ،دستمال را برداشتم محکم فشردم .نزدیک بینی ام بردم بوی خوشش را استشمام کردم .چند قدمی از در دور شدم .قدم هایم را برداشتم به طرف باغچه ی کوچکی که کنار حوض قدیمی بود،تصویرم داخل آب نمایان شد،با وزش آرام باد ،تصوریم حرکت می کرد.به طرف در خانه رفتم ،کفش هایم را در آوردم مامان با صدای باز شدن در گفت:کیه؟تویی شیرین؟
گلویم را صاف کردم:بله منم مامان جان.
چند قدمی رفتم مامان وبابا روی کاناپه ی مشکی چرم نشسته بودن.نگاهی کردم باصدای بلند گفتم:سلام بر اهل خانه.
بابا سرش را بلند کرد:سلام بر تو ای شیرین ،شیرین تر از جانم.
به طرف بابا رفتم گونه اش را بوسیدم ،بابا صورتم را بوسید:خوش گذشت دخترم؟
سری تکان دادم:بله جاتون خالی.
مامان که داشت به من نگاه می کرد باصدای بلند گفت:باز که زیر بارون رفتی.
چشمکی زدم:بله.
اشاره به سمت اتاقم کرد:برو لباس تو عوض کن بعدش بیا برات یه فنجون چای گرم بریزم تا گرم شی.
_نه میل ندارم ،میرم استراحت می کنم.
بابا دستم را فشرد:باشه هر جور راحتی ،شب بخیر.
رفتم داخل اتاقم لباس عوض کردم ،گوشه ی تختم نشستم به پنجره که رو به رویم بود خیره شدم،چهره ای فرهاد بر روی حریر پرده ای سفید طراحی شده بود .کمی چشم هایم را درشت تر کردم به طور دقیق نگاه کردم فرهاد با لبخند زیبایش روی پرده حک شده بود به طرف پرده رفتم دستم را روی پرده کشیدم هیچی نبود جز یک خیال،روی صندلی که کنار پنجره بود نشستم .سکوتی سرد چهار طرف اتاق را احاطه کرده بود آنقدر سرد که احساس می کردم رگ هایم یخ زده ،دست هایم را مشت کردم.فکر وخیالش ذهنم را تحت سلطه ای خودش قرار داده بود .به هر گوشه ی از اتاق که نگاه می کردم عکس فرهاد را می دیدم .نفسی عمیق کشیدم،زیر لب زمزمه کردم:به گمانم عاشقت شده ام،عاشق آن چشم های زیبای شهلای ات شده ام .تو آنقدر زیبا هستی که من بی مقدمه عاشقت شدم .می ترسم ،می ترسم از اینکه چشم هایت مرا رسوا کند و راز بین چشم هایم را فاش کند .تو با چشم هایت مرا جادو کردی...محکم قلبم را فشار دادم درون سینه ام ،نفسی عمیق کشیدم :خدایا خودت کمکم کن.من عاشق کسی شدم که تا دیروز برایش از عشق سخن می گفتم،عاشق کسی که تشویقش می کردم به ترک از عشق ،چه می دانستم که روزی خودم دلبسته ی نگاه زیبای اش می شوم...می ترسم از این عشق که کار دستم بدهد.ای کاش همه چیز مثل نفس کشیدن راحت بود بدون هیچ ترسی عاشق می شدیم .دلشوره ای عجیب داشتم.نگاهم را به ساعت روی دیوار سوق دادم،چه زود ساعت گذشته بود ،خواب از چشم هایم گرفته شده بود.بلند شدم به طرف مانتوم که توی کمد لباس هایم بود رفتم ،دستمال را برداشتم و روی تختم دراز کشیدم .دستمال سفید را روی صورتم انداختم .
هوا خوب به نظر می رسید،صدای قارقار کلاغ ها بهتر از هر روز به نظر می رسید.شادتر از دیروز وچند روز قبل به سمت پارک رفتم .باد خنکی می وزید ولی هوا سرد نبود ،ابرهای آبی رنگ آسمان را احاطه کرده بود.صدای بوق ماشین ها توی گوشم می پیچید.لحظه ای ایستادم به ماشین های که با سرعت از کنارم عبور می کردند خیره شدم ،متوجه ی شخصی شدم که از ماشین پایین شد به سمتم آمد نگاهم را به سمتش سوق دادم ،لبخندی به زیبای گل های رز روی دستمال که دیشب به من داد به طرفم زد:سلام خوبین؟چرا اینجا ایستادین؟
romangram.com | @romangram_com