#قهوه_تلخ_پارت_131
لبخندی گوشه ی لبم نشست:سلام ممنون خوبم،صبحتون بخیر .
چند قدمی نزدیک آمد.بوی عطر خنکش ،نفسی تازه به ریه هایم داد،بوی عطرش را استشمام کردم ناگهان تپش قلبم دو چندان شد کف دستم را روی قلبم گذاشتم.به چشم هایش نگاهی کردم برق خاصی در چشم هایش دیدم.کمی چشم هایش را درشت کرد:حالتون که خوبه؟
_بله خوبم.
دست هایش را داخل جیب کت سورمه ایش کرد،دستش را مشت کرد به طرفم دراز کرد:می شه یه خواهش ازتون کنم؟
با تعجب گفتم:چه خواهشی؟!
_چشم هاتون رو ببندید.
در حالی که چشم به مشتش دوخته بودم چشم هایم را بستم،به خودم گفتم:یعنی چی توی مشتش است که از من خواست چشم هام رو ببندم.
صدای خوش آهنگ توی گوشم طنین انداز شد:چشم هاتون رو باز کنید.
نفسی کشیدم چشم هایم را باز کردم از شدت ذوق با صدای بلند گفتم:وای این چقدر نازه ،خیلی قشنگه.
دستش را کمی نزدیک تر کرد:برای شماست.
نگاهی بهش کردم:مال من؟
_بله خوشحال شدم که خوشتون اومد.
دستم را به طرف دستش دراز کردم گوی زیبا را از توی دستش برداشتم ،خیلی کوچک بود اما زیبا وباور نکردنی بود.دختر وپسری داخل گوی بود که وقتی گو را تکان دادم به حرکت در آمدن،زیباتر از تمام زیبای ها بود برخلاف ظاهر کوچکش.خیره به من شد خوشحالی توی نگاهش دیده می شد:فکر نمی کردم اینقدر خوشحال بشید.
_خیلی قشنگه ،ممنون .
_الان که خوشحال شدین حوصله دارین حرف بزنیم؟
romangram.com | @romangram_com