#فرشته_نجات_پارت_92
سریع یک بسته اش را باز کرد و شروع به خوردن کرد تند و تند لواشک ها رو می خورد و پوستاشو
می داد دست ارشیا ...
ارشیا که دید نخیر این ول کن نیست و اگه ولش کنه تا شب می خواد لواشک بخوره باقیه لواشک ها رو
از دستش گرفت و توی کیفش انداخت : چته دختر مگه اینا رو ازت می گیرن ؟ ... بیا بریم دوستام
منتظرن .
ایلسا دور دهانش را که حسابی قهوه ای شده بود به زبانش لیسید و با دستمالی که ارشیا به دستش داد آن
را پاک کرد .
ارشیا مقابل خانه ایستاد و زنگ را فشرد . صدای زنی از آنسوی آیفون بلند شد : وای ارشیا اومده بچه
ها ... بیا تو !
ایلسا با تعجب گفت : دوستت اینه ؟
ارشیا : یکیشونه .
ایلسا : آهان یکی از همون دخترا !
ارشیا خندید و گفت : بیا بریم تو .
با ورودشان انبوهی از دختر وپسر با تیپ و قیافه های مختلؾ به سمتشان سرازیر شد .
پسر ها یکی یکی ارشیا را در آؼوش گرفتن و ابراز دلتنگی کردند . دخترا هم با او دست دادند و خوش
آمد گفتند .
به مدت چند دقیقه همه از حضور ایلسا ؼافل بودند که با صدای یکی از دخترا همه به سمت او برگشتند :
وایی ... ارشیا این دختره کیه باهات ؟
ارشیا با خنده دست دور گردن ایلسا انداخت : خانوممه ... ایلسا !
دوباره صدای همهمه بلند شد : وای چه بی خبر !
ارشیا : دیگه یه هویی شد .
دختره با لحن خیلی بدی گفت : چرا یه دفعه ای میذاشتی یه دختر خوب و خوشکل می گرفتی ...
سرحوصله ودقت ... این که خیلی بچه است .
ایلسا اخم کرد : حتما اون دختر خوشکل و خوب یکی مثل شما بود نه ؟؟؟
ارشیا خنده اش گرفت .
دختره عصبانی شد : می بینم ادبم نداری ؟!
ایلسا : ادب من بسته به ادب طرفم داره .
عده ای از بچه ها ریز ریز خندیدند .
ارشیا که دید ممکنه دعوا بوجود بیاد گفت : شماها قصد دارین ما رو همین جور دم در نگه دارین ؟
یکی از پسر ها گفت : ای وای راست میگه بیاید تو ... بفرمایید تو خانوم ایلسا .
همگی به داخل رفتند .
ایلسا کنار گوش ارشیا گفت : این دختر پر روئه از خواطرخواهات بوده ؟
ارشیا آرام خندید : چطور ؟
ایلسا : حسودی می کنه ... بی شعوره مترسک ! ایستاده رو میگه ارشیا بهتر از تو هم می تونست بگیره
... آره می تونست یه عروسک روؼنی مثه تو بگیره ... ایش .
ارشیا : زیاد دهن به دهنش نزار ممکنه حرفی بزنه که ناراحت شی .
ایلسا : دست کم گرفتی منو ؟ فکر کردی نمی تونم جوابشو بدم ؟ زر زر اضافی کنه تا بشورم و بسابمو و
پهنش کنم تو آفتاب ...
ارشیا زد زیر خنده .
که یکی از پسر ها گفت : چی دارین میگین شما .
ایلسا لبخند زد و چیزی نگفت .
دختری بور و تقریبا زیبایی به ارشیا گفت : ارشیا جون نمی خوای ما رو به خانومت معرفی کنی ؟
ارشیا : حتما .
یکی یکی شروع کرد : این آمیدرا دوست صمیمی من ... و خانومش سایین ... ادوارد و خانومش
پاتریشیا ... دنیل و توماس که مجردن ... سوزان و سونام ... پیتامرو ... جوزؾ ... لیلیام ... و تارازین
romangram.com | @romangram_com