#فرشته_نجات_پارت_93
.
ایلسا زیر لب گفت : پس خانوم پر رو لیلیام نام داره .
لبخندی زد و گفت : خوشوقتم .
سوزان با خنده گفت : ارشیا چرا اینقدر بی خبر عروسی کردی ترسیدی پول بیشتری خرج کنی ؟
ارشیا : گفتم که یه دفعه ای شد .
لیلیام پوزخندی زد و گفت : بهتون نمیاد از اون آدما باشین که خودشونو ؼالب پسرا می کنن ایلسا خانوم
؟
ارشیا دست ایلسا را گرفت : ایلسا هم چین آدمی نیست ... کلی نازشو کشیدم تا حاضر شد زنم بشه .
سوزان : معلومه خیلی دوسش داری؟
ارشیا : جونمم براش می دم .
ایلسا کلی ذوق کرد .
لیلیام : اوه ... به شرمین بیچاره هم همینو می گفتی اما تا یه نفر تازه پیدا کردی اونو گذاشتی کنار .
ارشیا با صدایی که خیلی سعی در کنترلش داشت گفت : یه تار موی ایلسا شرؾ داره به صد تا سگ
هرزه !
لیلیام با وقاحت تمام گفت : اون موقع که تو بؽل شرمین بودی و حالشو می بردی که نظرت این نبود
ایلسا با صدایی که سعی می کرد نلرزه آروم گفت : ارشیا برگردیم .
ارشیا محزون نگاهش کرد .
آمیدرا با عصبانیت گفت : لی لی قرار نبود از این حرفا این جا زده بشه . اون اتفاقات مال گذشته بوده
الان ارشیا زن گرفته اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنی مجبور می شم بر خلاؾ خواسته ام از خونه
بیرونت کنم .
همزمان با تمام شدن حرؾ هایش صدای زنگ در بلند شد . لیلیام یا خوشحالی به طرؾ در رفت ...
چند لحظه بعد صدای زنی بلند شد : سلام !
همه یا تعجب به طرفش برگشتند .
ارشیا گفت : این اینجا چی می خواد ؟
شرمین با لبخند گشادی گفت : وا ... یعنی چی ؟ ... خوب مهمونیه دوستامه منم اومدم .
ارشیا با ؼضب به آمیدرا نگاه کرد که او گفت : باور کن من دعوتش نکردم .
لیلیام گفت : من دعوتش کردم ناسلامتی شرمین دوستمونه ها ! حالا نباید چون بعضی ها نامردی کردن
ما دوستیمون به هم بخوره ... شرمین صبح زنگ زد گفت با شمین اومدن این جا منم گفتم شب دوره
داریم بیاد .
ارشیا با اخم سرجاش نشست
ایلسا با لبخندی موزیانه کنار گوش ارشیا گفت : اشی مشی جونم این شرمین خانوم و آباجیه محترمشون
با اومدنشون قبر خودشون رو دو دستی کندن .
ارشیا با تعجب بهش خیره شد : منظورت چیه ؟
ایلسا : حاضری یه حال اساسی ازشون بگیریم ؟ جای اون روز تولد ستاره که کارمون نا تموم موند ؟
ارشیا هم لبخند زد : چرا که نه .
ایلسا : پس منتظر باش ببین چه بلایی سرشون میارم .
سپس از جا برخواست و کنار شرمین نشست و به فارسی گفت : خوبی شرمین جان ! سهیلا جون چه می
کنن با دوس پسراشون ؟ ... بابا چطوره ؟ دوس دختراش سلامتن ؟
شرمین اخم کرد و روشو برگردوند .
ایلسا : وا ... چرا رو بر می گردونی ؟
شرمین بازم جوابی نداد .
ایلسا اهسته پایش را به پای او نزدیک کرد و دوباره گفت : نمی جوابی شرمین خانوم ... حالا اگه جای
من یه پسر بودا می خوردیش که !
شرمین با پرحاش برگشت : خفه شو !
romangram.com | @romangram_com