#فرشته_نجات_پارت_91




بردیا : کیه ؟

فرهاد : نمی خوام تا از احساس خودم مطمئن نشدم به کسی بگم

بردیا : به من بگو .

فرهاد : اصرار نکن نمی گم .

بردیا رویش را برگرداند : ایش ... می خوام نگی .

فرهاد هم سرش ره تکان داد و به فکر فرو رفت ...

* * * * *

ایلسا با شنیدن صدای در از خواب پرید اما از جایش تکان نخورد ... با اینکه اتاق تاریک بود اما به

خوبی ارشیا را که آهسته وارد اتاق می شد را دید ...

ارشیا سعی داشت با کوچکترین سر و صدایی لباس هایش را عوض کند . بعد از تعویض لباس هایش

روی کاناپه دراز کشید . چون خسته بود خیلی خسته بود خیلی زود خوابش برد ...

ایلسا وقتی از خواب بودن او اطمینان پیدا کرد به آرامی از جا برخاست و نزدیکش شد ...

به او که مثل بچه ها آرام و دوست دلشتنی خوابیده بود خیره شد زیر لب زمزمه کرد : کاش می تونستی

احساسمو درک کنی ارشیا ... کاش می فهمیدی چقدر دوست دارم ... ارشیا ، ارشیا ، نام او زیباترین

کلام در نظرش بود ... کاش می فهمیدی چقدر به وحودت نیاز دارم ... چقدر می خوامت ... کاش می

فهمیدی چقدر این چشارو ... آرام دست کشید روی چشمهای ارشیا ... این بینی کوچیکو ... بینی اش را

لمس کرد ... این لبای خوشکل و ... با انگشت رو لب های او کشید ... این صورت معصوم و دوست

داشتنی رو ... با شصتش گونه ی او را نوازش داد ... دوس دارم .

صورتش را به صورت او نزدیک کرد و آهسته لب پیش برد ... لب های داغ و لرزانش را روی گونه

ی ارشیا گذاشت و با لذت بوسید ... یه بوسه ی طولانی ... دوستتدارم ارشیای من !

* * * * *

صبح روز بعد طبق گفته ی ارشیا به خانه ی دوستش رفتند . هر دو سوار تاکسی شدند و به سمت خانه

ی دوست ارشیا رفتند ...





ایلسا زیر چشمی با او که با اخم به رو به رو خیره شده بود نگاه کرد و تو دلش گفت : برات دارم جناب

اخمو ! ... یه حالی من ازت بگیرم که تو قصه ها بنویسن .

دستش را جلو برد و دست ارشیا را در دست گرفت ازشیا با اخم دستش را پس کشید که ایلسا دوباره

دستش را محکم گرفت و نگه داشت .

مدتی بعد هر دو مقابل خانه ی ویلایی بزرگی از تاکسی پیاده شدند . ایلسا با هیجان به نمای زیبای

ساختمون نگاه کرد و به ارشیا گفت : وای ارشیا این جا چه خوشکله ... دوستت خیلی پولداره ها !

ارشیا بالبخند محوی به او مکه مثل بچه ها ذوق زده شده بود نگاه کرد . ایلسا دست او را گرفت و با ناز

گفت : اشی مشی جون !

ارشیا : چی چی جون ؟

ایلسا : اشی ... اشی مشی جونم می دونی هوس چی کردم ؟

ارشیا با خنده گفت : چی ؟

ایلسا : اون آلوچه های خوشمزه توی اون مؽازه <

ارشیا : چی ؟!!!

ایلسا دوباره گفت : آلوچه ... سپس به فروشگاهی که رو به رویشان بود اشاره کرد . ادامه داد : نگا کن

از اون آلوچه ها می خوام که اون مؽازهه داره .

ارشیا : بچه شدی ؟

ایلسا لب برچید : مگه فقط بچه ها آلوچه ها می خورن ؟

ارشیا با دیدن او با آن حالت بچه گانه ته دلش ضعؾ رفت دست او را گرفت و گفت :بیا بریم برات

بگیرم نی نی کوچولو .

ایلسا با خنده بالا پربد و لپش را بوسید : آخ جون ... دستت درد نکنه اشی جونم .

ارشیا با حنده به مؽازه رفت ... ایلسا بادیدن لواشک ها و آلوچه های رنگارنگ ذوق زده گفت : وای تو

رو خدا نگاشون کن چه جوری دارن بهم چشمک می زنن .


romangram.com | @romangram_com