#فرشته_نجات_پارت_89


هواپیما که وارد خاک پاریس شد ایلسا را بیدار کرد : ایلسا ، ایلسا ... بیدار شو رسیدیم .

ایلسا با سستی چشم گشود : ساعت خواب ... چقدر تو می خوابی دختر !

ایلسا با مشت به بازوی او کوبید : خودتو مسخره کن !

ارشیا : پاشو خودتو جمع کن داریم فرود می یایم .

ایلسا : آخ جون و با شادی شروع به ورجه وورجه کردن کرد ...

ارشیا : به او خیره شد . مثل بچه ها دستاشو به هم می کوبید درست عین دبستانی ها ... رو کرد به او و

گفت : تو تا حالا اومدی پاریس ؟

ارشیا : آره دوران دانشجوییم این جا بود ...

ایلسا : خوش به حالت یعنی لیسانستو از این جا گرفتی ؟

ارشیا : آره ... می خواستم واسه فوق برم کانادا که نشد ...

ایلسا : من که تا حالا از ایران خارج نشدم ... البته به جز اون سفر دبی که با هم رفته بودیم ...

ایلسا با شادی دست ارشیا در دست داشت و پشت کارگری که چمدان هایشان را حمل می کرد می رفتند .

روز اول را در هتل می ماندند و از روز بعد گردش هایشان را شروع کردند .

با رسیدن به هتل ایلسا وارد حمام شد تا دوش بگیرد ... بعد از او ارشیا وارد حمام شد .

ایلسا حوله ی تنی اش را به تن کرده بود و کنار ساکش نشسته بود و نمی دانست چه لباسی بپوشد ...

در آخر بلور آستین کوتاه صورتی همراه با شلوارک آستین کوتاه آدی داس به تن کرد ... موهایش را هم

آبشان را با حوله گرفته بود آزاد رها کرد

چند دقیقه ارشیا مرتب و اراسته درحالیکه لباس هایش را به تن کرده بود جلوی در حمام ظاهر شد ... تی

شرت سفید و گرمکن مشکی لباس هایش بود ... حوله ی سفید رنگی هم روی موهایش گذاشته بود ...

ایلسا با دیدن او گفت : حالا چی کار کنیم من حوصله ام سر میره .

ارشیا : هر کاری دوس داری بکن من می خوام برم یه سر به یکی از دوستام بزنم ...





ایلسا مثل فنر از جا پرید : منم میام .

ارشیا : نکی شه تو که اونا رو نمی شناسی

ایلسا : خوب عیب نداره که با هم آشنا می شیم .

ارشیا : الان نمی شه اما قول میدم فردا شب ببرمت .

ایلسا لب برچید : خسیس ! می میری منم ببری ؟

ارشیا : اره می میرم تازه دوست من پسره .

ایلسا : مگخ دوس دخترم داری ؟

ارشیا : آره خوب تا دلت بخواد .

ایلسا : دیوونه بی شعور من زنتم ... جلوی من ایستادی راس راس میگی دوس دارم اونم زیاد .

ارشیا همانطور که تی شرت و شلوار جینش را بر می داشت گفت : اولا تو زن من نیستی و فقط هم

خونمی ... در ثانی دوستای من نمی دونن من ازدواج کردند فردا همشون جمع می شن می شم و اون جا

بهشون می گم ...

ایلسا بؽض کرد و لب های قلوه ای اش را جمع کرد : نمی خوام

ارشیا به طرفش برگشت : چی نمی خوای ؟

ایلسا : نمی خوام من حوصله ام سر میره تازه اگه اتفاقی برام بیفته چی ؟

ارشیا : اذیت نکن اتفاقی نمی اوفته .

ایلسا : نمی خوام .

ارشیا : ایلسا !

ایلسا : نوموخوام .

ارشیا عصبانی شد : تو بیخود می کنی نمی خوای دوبار تو روت خندیدم پر رو شدی ؟ دختره ی لجباز

فوضول من نمی دونم این مادربزرگ من رو چه حسابی توی بچه ننه رو واسه من گرفته .

ایلسا با بهت گفت : ارشیا !

ارشیا : مرگ ! بار آخرت باشه با من اینطور صحبت می کنی فهمیدی ؟

ایلسا : نوموخوام .




romangram.com | @romangram_com