#فرشته_نجات_پارت_88
صدؾ کمی پیش آنها ماند و سپس به خانه ی خود که روبه روی آنها بود رفت .
بعد زا رفتن او ارشیا رو به ایلسا گفت : وسایلتو جمع کردی ؟
ایلسا : واسه چی ؟
ارشیا : ساعت خواب ! دوساعت دیگه پرواز داریم .
با دست به پیشانی اش کوبید : آخ راس می گی اصلا حواسم نبود می خوایم بریم ماه عسل ، سپس به
سمت اتاقش رفت : الان سرع آماده می شم .
ارشیا هم با لبخند به آشپز خونه رفت تا وسایل صبحانه را جمع کند .
* * * * *
فرهاد مثل همیشه اتوکشیده شده و مرتب وارد ساختمون شد . بوی ادکلن خوش بویش تا چند متری حس
می شد . وارد آسانسور شد و کلید طبقه ی مورد نظر را فشرد ...
در آسانسور آهنگ ملایمی از خواجه امیری پخش کرده بود ... همانطور که همراه آهنگ را زمزمه کرد
از آسانسور خارج شد و قدم در شرکت نهاد .
تارلا مثل همیشه آرام و سر به زیر مشؽول انجام کارهایش بود . با دیدن فرهاد از جا برخواست : سلام
آقای مهندس .
فرهاد : سلام خانم حامی ... کارا درست پیش می ره .
تارلا لبخند زیبایی زد که دل فرهاد در سینه لرزید : همه چیز مرتبه ...
سری تکان داد و به اتاقش رفت ... مدتی بود که احساس خاصی نسبت به تارلا پیدا کرده بود ... تصویر
صورت گرد او با آن چشمان قهوه ای خوشرنگ لحظه ای جلوی چشمانش محو نمی شد ...
همیشه و همه جا یادش بود ...
با رفتن او تارلا روی صندلی ول شد و زیر لب گفت : اوؾ ... امروز چقدر خوشکل شده بود قربونش
برم ... ای من فدای قد و بالات بشم ... با خنده به خودش تشر زد : دیوونه ای تو هم تارلا عوض اینکه
کارتو بکنی نشستی قربون صدقه ی پسر مردم میری ؟ ... اصلا به تو چه مبارک صاحابش ... .
خنده ی ملیحی کرد و دوباره مشؽول شد .
* ** * *
ارشیا از پله ها پایین آمد و داد زد : ایلسا کجایی ؟ دیر شدا ؟
ایلسا : اومدم بابا ... بیا چمدونم و ببر سنگینه .
ارشیا : مگه من نوکرتم ؟
ایلسا : بیا ببر دیگه !!!
ارشیا : به یه شرط .
ایلسا : چی ؟
ارشیا : که تو هم چمدون من و بیار .
ایلسا : برو گمشو و همونطور که از پله ها پایین رفت نگاهی به ساعت انداخت دوازده و نیم بود : ارشیا
دیرمون شد
ارشیا : یه زنگ بزن به آژانس .
ایلسا چشم ؼره ای به او رفت و به طرؾ تلفن رفت تا آژانسی خبر کند .
بعد از ملی معطلی سوار هواپیما شدند و به مقصد پاریس پرواز کردند .
کمی که گذشت ایلسا خوابش گرفت . چون دیشب هم نتوانسته خوب بخوابد سرش را روی شانه ی ارشیا
گذاشت و چشم بست .
ارشیا خواست اعتراض کند اما ساکت ماند و خودش را سرگرم مجله خواندن کرد .
می دانست که با جو بوجود آمده ایلسا زیاد دوام نخواهد آورد ... ایلسا در نظرش تنها یک دختر بچه ی
شیطون بود و هیچ شباهتی یک زن متاهل نداشت ... او هیچ علاقه ی خاصی به او نداشت و او را به
عنوان یک دوست و یک همخونه قبول داشت ...
از حرکات و رفتار او به خصوص نوع نگاه کردنش به خود متوجه علاقه ی او به خود شده بود ... اما
خود او نمی توانست ... ایلسا زیبا و دوست داشتنی بود و آرزوی هر مردی داشتنش بود اما ...
* * * * *
romangram.com | @romangram_com