#فرشته_نجات_پارت_87


بشه بشه دستات !

لبخندی روی لب های ارشیا نقش بست چقدر این دختر به نظرش بچه بود ...

با صدای بلندی گفت : ایلسا خانوم ساعت نهه .

ایلسا : بیدارم کردی که اینو بگی ؟ دستت درد نکنه حالا برو بزار بخوابم .

ارشیا : پاشو الان مامورا میان .

درحالیکه از روی تخت پا می شد گفت : کدوم مامورا ؟

ارشیا : مامان و آیلار رو میگم .

بلوز آستین کوتاه با دامنی تا بالای زانوهایش پوشید و از اتاق خارج شد : خوبه یادم آوردی اگه بهشون

نگفتم .

ارشیا خنده ای کرد و شانه بالا انداخت و همانطور که به آشپز خونه می رفت گفت : کم قد قد کن اول

صبحی بیا صبحونتو بخور .

ایلسا : آخه دیدم آقا خروسمون داره قوقولی قوقولی می کنه گفتم بنده خدا بی هم زبون نمونه .

وارد آشپزخانه شد : به به ببین آقا خروسه چی کرده راستشو بگو کار خودت تنهاست یا اچ جی افات

کمکت کردن ؟

ارشیا با تعجب گفت : اچ جی اؾ ؟

ایلسا : منظورم دوست دخترای مرؼتن .

ارشیا خیره خیره نگاهش کرد و تو دلش گفت : این دختر واقعا یه تخته اش کمه .





مشؽول خوردنصبحانه بودند که زنگ در زده شد .

ارشیا گفت : مامورا اومدن .

ایلسا زد زیر خنده از جا برخاست تا در را باز کند .

صدؾ مانند همیشه با لبخند پشت در ایستاده بود . ایلسا اورا در آؼوش گرفت و بوسید .: سلام مادر جون

خوبید ؟

صدؾ : قربونت برم من خوبم تو خوبی ؟ این پسر دیونه ی من اذیتت نکرد؟

ایلسا که انگار خوشش اومده بود ؼش کرد از خنده .

صدؾ همانطور که قربان صدقه ی عروس خوشکلش می رفت داخل شد . ارشیا همزمان از آشپزخانه

خارج شد و به سمت ماردش رفت .

صدؾ او را در آ؛وش گرفت و گونه اش را بوسید سپس او را به سمت پذیرایی برد .

ایلسا به آشپزخانه رفت تا وسایل پذیرایی را فراهم کند .

صدؾ بلند گفت : ایلسا جون کجا رفتی عزیزم من اومدم تو رو ببینم بیا بشین .

ارشیا خندید : تحفه است مامان ؟ خوبه همین دیشب پیشت بود .

صدؾ اخمی کرد : خوشم باشه ! از این به بعد پشت سر عروسم چیزی بی من می دونم و تو فهمیدی ؟

ایلسا با خنده استکان های چای را رو میز گذاشت و کنار صدؾ نشست : گرفتی چی شد آق ارشیا ؟

ارشیا : بله هنوز نیومده مادرمو صاحب شدی .

صدؾ : من عاشق عروس خوشکل و مهربونمم .

ارشیا : مامان ! تو رو خدا اینا رو جلوش نگو پر رو میشه ... بابا یه خورده مادر شوهر بازی براش

دربیار .

صدؾ با دست به کمرش کوبید .

ایلسا رو به صدؾ گفت : اینو ولش مامان جون حسوده .

ارشیا : من حسودم ؟

صدؾ : په نه په من حسودم . خوب تو داری به عروسم حسودی می کنی .





ارشیا با چشم های گشاد شده گفت : بابا عروس و مادر شوهر کمر بستین به نابودیه من ؟ ... قدیما یه

مادر شوهر بود که عوس مثه سگ ازش می ترسید اما حالا ؟؟؟ حتما فردام واسه من نقشه می کشین ؟

صدؾ خندید : نه عزیزم .

ارشیا : آره کاملا معلومه .


romangram.com | @romangram_com