#فرشته_نجات_پارت_86
عاشق تر از خودم ... پیشم نشستی و
عادت می دی منو ... به مهربونیات
تا من نفس نفس ... دیوونه شم برات
چه حس خوبیه این که تو بامنی
این که به روی من لبخند می زنی
این که به فکرمی به فکر من فقط
هر چی نگات کنم سیر نمی شم ازت
با تو به زندگیم دلخوشی اومده
خوش بختیه منو چشمات رقم زده
چه حسی خوبیه شیرین لحظه هام
شادم کنار تو ... همینو من می خوام
همینو من می خوام
تو چشمام خیره شدم ... و زمزمه کرد : چشمام خیلی خوشکلن نه ؟
منم زمزمه کنان گفتم : آره ... خیلی زیاد ... ارشیا ؟!
ارشیا : هوم !
من : دوست دارم .
چیزی نگفت ... اولین بار بود که بهش می گفتم دوسش دارم ...
مراقبی یه وقت ... من بی قرار نشم
سنگ صبورمی ... که ؼصه دار نشم
عادت می دی منو ... به مهربونیات
تا من نفس نفس ... دیوونه شم برات
چه حس خوبیه این که تو بامنی
این که به روی من لبخند می زنی
این که به فکرمی به فکر من فقط
هر چی نگات کنم سیر نمی شم ازت
با تو به زندگیم دلخوشی اومده
خوش بختیه منو چشمات رقم زده
چه حسی خوبیه شیرین لحظه هام ... شادم کنار تو
همینو من می خوام
همینو من می خوام
آخر شب بود که عاقد اومد ... و خطبه ی عقد رو خوند ...
* * * * *
چشم چرخاند و به ساعت خیره شد : اوؾ ... چهار صبحه ... بیشتر از دو سه ساعته دارم فکر می کنم
...
از جا برخواست و پس از بستن در شیشه ای بالکن وارد رخت خواب شد ...
فصل 18
ارشیا با شنیدن صدای ساعت از خواب بیدار شد . ؼلتی زد و با کرختی از جا برخواست و به طرؾ
دست شویی اتاقش رفت .
پس از شستن دست و صورتش وارد آشپزخانه شد .
ایلسا هنوز خواب بود این را از چراغ خاموش و در بسته ی اتاقش فهمید ...
صبحانه ی مفصلی آماده کرد و سپس به سمت اتاق ایلسا رفت و چند ضربه به در زد : ایلسا ... ایلسا
خوابیدی ؟
جوابی نشنید .
می ترسید در را باز کند و با صحنه ای مثل دیشب رو به رو شود ... هنوز هم بابت آن خجالت می کشید
در را با شدت بیشتری کوبید که ایلسا از خواب پرید و صدایش بلند شد : ای درد ، ای کوفت ، ای چلاق
romangram.com | @romangram_com