#فرشته_نجات_پارت_27
فرهادی ؟
فرهاد : هان ؟
من : کسی رو انتخاب کردی ؟
فرهاد: نه مگه توگذاشتی .
من :همش تقصیر اون دختره ی خل بود الکی پاچه می گرفت .
فرهاد : تقصیر تو هم بودا .
مثل پسر بچه های تخس گفتم : نخیر .
فرهاد : خیلی خب حالا پاشو برو تو اون یکی اتاق بزار من به کارم برسم .
من : نمیشه همین جا بمونم ؟ قول میدم بچه خوبی باشم ؟
فرهاد : نخیر پاشو برو تا دوباره شر واسمون درست نکردی .
من : فرهادی ؟ ... فرهاد جونم ؟!
فرهاد : بیخود خودتو لوس نکن محاله اجازه بدم . پاشو برو .
من : آخه من دومس دارم از نزدیک ببینم تو استخدام چه سوالایی می پرسن و چه جوریه .
فرهاد : نچ ... نمیشه .
من : داداچم . من عقده ای میشما ؟
فرهاد : به درک . پاشو برو .
از جابرخاستم و گفتم : اییییش ... دلتم بخواد بمونم تو اتاقت . از اتاق بیرون رفتم و محکم در را به هم
کوبیدم .ساؼر بادیدنم گفت : وا ... چته دختر ؟
من : دیوونه ی احمق !
ساؼر : من ؟
من : نه بابا اون فرهاد و میگم .
باخنده گفت : چرا ؟
من : بهش میگم بزار منم بمونم تو ببینم چیکار میکنی ؟ میگه نچ .فضولی می کنی ... خودش که از من
فضول تره .
سپس دستش را گرفتم : بیا بریم این اتاق تا کارش تموم بشه .
ساؼر : نریم خونه ؟
من : خونه ؟ هه ... فکر کردی ؟ من تا یه ناهار ازش نگیرم ولش نمی کنم .
ساؼر : خاک بر سر شکموت کنن .
من : اولا خاک تو سر خودت دوما شکمو خودتی سوما قول داده باید پاشم وایسه .
در اتاق را باز کردم و ساؼر را به داخل هل دادم : حالا برو تو زر زیادی نزن .
ساؼر : خوب تو برو منم برم دو تاچایی دبش بگیرمو بیام .
من : باشه .
روی صندلی نشستمو چشمانم را بستم . چند دقیقه بعد در باز شد و کسی وارد شد . فکر کردم ساؼره :
چه زود اومدی ؟ فکر کردم تا چاییت دم بیاد یه خورده طول بکشه .
- اوم ... منم .
چشمانم را به سرعت گشودم . همان دختری بود که با او دعوا کرده بودم : چی می خوای ؟ اومدی بقیه
موهامو بکشی ؟
دختره : من ... من نمی دونستم شما زن آقای رییسید ... به خدا فک می کردم که همین جوری بدون
نوبت می خواید برید تو .
من: اینکه دلیل نمیشه عین وحشی ها بپری به این واون . وقتی به فرهاد گفتم با تیپا بیرونت کنه اون وقت
یاد می گیری چه طور رفتار کنی !
دختره با بؽض گفت : نه تو روخدا ... من خیلی به این کار احتیاج دارم .... خانم تو روخدا ... من خیلی
دنبال کار گشتم ... باور کنید انقدر از اینو اون شنیدم و خوردم که دیگه نمی تونم بزارم حقمو بخورن ...
به خدا من نمی خواستم این طور بشه . .. روی زمین افتاده بودو داشت گریه می کرد .
با عجله به طرفش رفتم و از زمین بلندش کردم : ا ا ا ... پاشو ببینم دختر خوب ... چرا اینطوری می
کنی ؟
romangram.com | @romangram_com