#فرشته_نجات_پارت_26
روشنی حرفی بزن
کمی مرا نگاه کن ... کمی مرا نگاه کن ...
فصل 7
صبح روز کنکور به همراه فرهاد و ساؼر به حوزه ی امتحانی رفتیم . فرهاد کلی خوراکی های مختلؾ
برایمان گرفته بود تا به قول خودش تقویت شیم و با معده ی خالی نریم سر جلسه ی امتحان . زمان
امتحان آؼاز شد . با کلی ترس و استرس دفترچه ی عمومی را باز کردم . سوال اول و خوندم بلد بودم ،
سوال دوم ، سوم ، چهارم و همینطور تا آخر . بیشتر سوالات رو بلد بودم بنابراین با خیال راحت دروس
عمومی را جواب دادم . سوالات تخصصی هم بد نبود یعنی مشکل تر از عمومی ها بود اما برای منی که
به قول ساؼر کتابها رو جویده بودم زیاد مشکل نبود . با حوصله سوالات را جواب دادم و کلی هم وقت
اضافه آوردم .
از حوزه بیرون آمدم و با چشم به دنبال فرهاد گشتم که کسی از پشت به شانه ام زد : چند مرده حلاجی
خواهر جان ؟ خوب بود ؟
با خنده به طرؾ ایلیا برگشتم : سلام . تو اینجا چی میکنی ؟ قرار بود فرهاد بیاد دنبالمون .
ایلیا : تو شرکت کار داشت یه خورده قرار بود یه چند نفر بیان تست بدن تا یه منشی خوب انتخاب کنه .
من : وا قرار بود ببرمون رستوران .
ایلیا : گفت ببرمتون شرکت از اون جا برید .
من : باش ، ساؼر اومده ؟
ایلیا : آره تازه اومد
من : پس بزن بریم این شرکت داداشمونم ببینیم .
فرهاد به تازگی با از ارثی که از پدرش به او رسیده بود شرکت تبلیؽاتی زده بود .حدود ده دقیقه بعد به
شرکتش که واحدی صدوبیست متری در طبقه ی هفدهم از یک برج بیست و پنج طبقه ی تجاری در
پونک بود،رسیدیم . ایلیا ما را پیاده کرد و به بیمارستان برگشت . او پزشک اطفال بود ودر بیمارستانی
که پدرم یکی از سهام داران اصلی آن بود کار می کرد .
باسروصدا وارد دفتر شدیم : اوه ... چه خبره اینجا ؟ حدود هجده نوزده تا دختر با قیافه های مختلؾ و
بعضی هم اجق وجق توی سالن جمع شده بودند.
به ساؼر گفتم : می گم ساؼی ، چقدر متؽاضی داره این منشی گریا ؟! خوبه خودم بیام منشیش بشم .
ساؼر : آره نظر خوبیه . منم میشم آبدار چی !
ؼش ؼش خندیدم که سرها به طرفمان برگشت . بدون توجه به آنها به طرؾ اتاق فرهاد به راه افتادم .
قبل از اینکه دستگیره ی در را بگیرم یکی از دختر ها گفت : هووووی ... کجا خانم ما یه ساعته اینجاییم
تو نوبت اونوقت شما نیومده سرتو می ندازی پایین میری تو ؟!
به طرفش برگشتم .دختری بود تقریبا بیست و یکی دوساله . هیکل تقریبا لاؼری داشت . شال توسی
رنگی زده بود بدون هیچ گونه آرایشی : چته خانم عین ندید بدیدا زل زدی تو صورت من .
من : مودب باش خانم من هر کاری دلم می خواد می کنم به شمام ربط نداره .
دختر از جا برخاست و گفت : شوما ؼلط می کنی .
من : حرؾ دهنت و بفهم .
دختر : دوست ندارم بفهمم چی میشه ؟
با دادگفتم : خیلی بد میشه و به طرفش رفتم و موهایش را از پشت شالش کشیدم . جیؽش بلند شد . دستش
را بلندکرد و گفت : موهای منو می کشی ! با دست کوبید تو سرم .
مشؽول گیس و گیس کشی بودیم و دختر ها سعی در جدا کردن ما داشتند که صدای فرهاد بلند شد : اینجا
چه خبره ! به طرفش برگشتم . با دیدن من گفت : ایلسا چی شده ؟ جلو اومد . با وحشت گفت : وااایییی
... بینیت داره خون میاد ! دستم را به طرؾ بینیم بردم . عجب خونی میومد . دستم را کشید و در میان
نگاه تعجب زده ی بقیه به اتاقش بردم .روی صندلی نشاندم و گفت : نمی تونی یه جا بری و شر به پا
نکنی ؟
من : به من چه تقصیر خوده پرروش بود . هووو ... فرهاد نبینم اینم عفریته رو استخدام کنیا ؟!
دستمال خیس را روی بینی ام گذاشت و گفت : باشه بابا فعلا حرؾ نزن . بعد از چند دقیقه گفتم : میگم
romangram.com | @romangram_com