#فرشته_نجات_پارت_242
کنی ؟
ارشیا مانند خودش جواب داد : نخیر !
ایلسا : درد ! پاشو برو بیرون مگه نگفتم من باهات ازدواج نمی کنم
ارشیا : مگه منم بهت نگفتم تو بیخود می کنی ؟!
ایلسا : ارشیا صدای منو در نیار اگه می بینی باهات شوخی می کنم دلیل این نمیشه که راضی ام .
ارشیا : پس دلیل چیه ؟
ایلسا : هیچی ... برو دیگه هم نیا .
ارشیا صورت او را به سمت خود برگرداند : نمیرم و اگه هم برم بازم میام ... من تازه دارم زندگیمو پیدا
می کنم کجا ولش کنم برم .
ایلسا دوباره نگاهش را از او برگرفت: یعنی باید باور کنم ؟
ارشیا : بله .
ایلسا : نه نمی کنم
ارشیا دست های او را در دست گرفت : ایلسا ... آنقدر با احساس صدایش زد که ایلسا نتوانست خود را
کنترل کند و به سمتش برگشت ... ارشیا خود را به او نزدیک تر کرد : من واقعا دوست دارم ... باور
کن ... تو همه ی زندگیمی .... تو این سه ماه واقعا از پا دراومدم ... تو ، همه کس من این جا افتاده
بودی و من نمی تونستم هیچ کاری بکنم ...
ایلسا زمزمه وار گفت : نه ... باور نمی کنم .
ارشیا : باور کن ... من خیلی وقته دوست دارم ... همون وقتا که با دیدن ناراحتیت ناراحت می شدم ...
وقتی که از دوریت عذاب می کشیدم ... ایلسا تو موقعی وارد زندگیه من شدی که از همه بریده بودم ...
اگه می بینی من الان این جوری سر پام به خاطر وجود توئه ... این تو بودی که منو از اون برزخی که
توش بودم رها کردی ... من با تو زنده شدم ... انگار یه آدم دیگه ام که همه ی وجودش به خاطر تو می
تپه ... ... پیشانی اش را به پیشانی او چسباند : تو فرشته کوچولوی منی ... فرشته ی نجات مهربونم ...
توفقط مال منی ... صدایش بسیار آهسته شد : فقط مال من ... مال خود خودم به هیچکی نمی دمت ...
نمی ذرام دست هیشکی بهت برسه ... عشق کوچولوی من ... لب هایش آهسته پیش رفت و لب های او
را در بر گرفت ... با لذت فراوان بوسیدش ... ایلسا هم ... تشنه تر از آن بود که حال خود را بفهمد ...
خود را به او چسباند و به بوسه هایش جواب داد ...
* * * * *
مشؽول بوسیدن هم بودند که موبایل ارشیا زنگ خورد ... دستپاچه از هم فاصله گرفتند ... ایلسا با شرم
سرش را پایین انداخت و ارشیا با لبخند گوشی اش را در آورد و زیر لب ؼر زد : مزاحم.
ایلسا خنده اش گرفت .
ارشیا : جانم پارسا جان !
پارسا : سلام آقای عاشق پیشه چه خبر از اون دختر عمه ی ما ؟
ارشیا : می اومدی می دیدیدش
پارسا : یه ماموریت مهم و فوری داشتم
ارشیا : مهم تر از دیدن دختر عمت ؟
پارسا : اتفاقا به همون دختر عمه ی ما ربط داشت
ارشیا اولش منظورش را نفهمید ... اما بعد با هیجان گفت : پیداش کردید ؟
پارسا : بله ... بالاخره دستگیرش کردیم اونم با کلی دردسر داشت از ایران خارج می شد ... می تونی
الان بیای کلانتری ؟
ارشیا : آره الان خودمو میرسونم
پارسا : پس منتظرتم
ارشیا : اومدم .
گوشی را قطع کرد و با لبخند به ایلسا خیره شد : پارسا بود گفت اون راننده ای که بهت زد و فرار کرد
رو پیدا کرده باید برم کلانتری یه گوشمالی حسابی بهش بدم .
ایلسا : می خوای بزنیش ؟
romangram.com | @romangram_com