#فرشته_نجات_پارت_241
ارشیا سرش را تکان داد و همانطور که از اتاق بیرون می رفت گفت : باشه پس تا بعد ... یه ساعت
دیگه میام .
ایلسا : برو دیگه برنگرد .
ارشیا : نه اتفاقا به کوری چشم بعضیا برمی گردم ... اصلا می خوای نرم
ایلسا جعبه ی دستمال کاؼذی را به سمتش انداخت : برو بیرووووووووووووووووون !
ارشیا بلند خندید و بیرون رفت ... خیلی خوشحال بود ... به سمت کارگر بخش رفت و مقداری تراول به
دستش داد و ازش خواست تا برای کل بخش شیرینی بخرد و دو تراول جداگانه هم به خودش انعام داد ...
ایلسا سرش را به پشتی تخت تکیه داد و چشم روی هم گذاشت ... دلش با ارشیا بود و عقلش می گفت نه
! ... نمی دانست چه کند گیج بود و سر در گم : اگه ارشیا واقعا منو نخواد پس چه دلیلی داره که دوباره
برگشته ؟ ... یاد حرؾ بردیا افتاد : یعنی واقعا بردیا راس گفته ؟ ارشیا تمام این سه ماه رو کنار من بوده
؟
لبخندی ناخوداگاه روی لب هایش جای گرفت زمزمه وار گفت : ارشیا عاشقم شده ؟ آره ؟ ... نه من که
باور نمی کنم
صدای ارشیا او را از جا پراند : تو بی جا می کنی باور نکنی
به سرعت چشم باز کرد : تو که باز پیدات شد این جا چی می خوای ؟
ارشیا : من که گفتم یه ساعت دیگه میام
ایلسا : هنوز ده دقیقه نشده رفتی بیرون
ارشیا : جدا ؟ چرا من احساس کردم یه ساعت شد ؟ یعنی انقدر جدا بودن از تو دیر می گذره ؟
ایلسا : برو بیرون
ارشیا : ای بابا باز که شروع کردی بزار یه خورده ببینمت دلم برات تنگ شده
پوزخندی زد : تو گفتی منم باور کردم
ارشیا نزدیکش شد و روی تخت نشست : اون دیگه مشکل توئه
ایلسا : برو اونور بشین .
ارشیا ابرو بالا انداخت : نچ ... دوس دارم کنار خانومم بشینم
ایلسا : خوب برو بشین چرا کنار منی ؟
ارشیا :خوب چون تو خانوممی
ایلسا : چه خوش اشتها ؟! گیر نکنه تو گلوت
ارشیا : نه گیر نمی کنه تو مراقب خودت باش
ایلسا : اگه تو بزاری هستم
ارشیا : من حودم مواظبتم
ایلسا : ارشیا خواهش می کنم برو من حوصله ندارم
ارشیا : خودم سرحالت میارم ... عسل دوس داری ؟
ایلسا : عسل ؟!
ارشیا با شیطنت دستی به لب های او کشید : آره ! از اینا ... خوب قبلنا گفته بودی لبای من مزه ی عسل
میده منم می خوام بهت عسل بدم
ایلسا : توهم زدی ؟ من کی بهت گفتم ؟
ارشیا : یه نصفه شب بود که تو فکر میکردی خوابم ولی نبودم !
ایلسا سر او را که حسابی نزدیکش شده بود به عقب هل داد : برو اونور .
ارشیا با لجاحت سرش را نزدیک تر برد : نمی رم ... الان من حسابی هوس عسل کردم و تا نخورم
جایی نمیرم .
ایلسا : بی حیا ... تو نا محرمی !
ارشیا : یه بار عیب نداره
ایلسا : یه بارم یه باره .
ارشیا : خوب پس من میرم عاقد بیارم که محرم بشیم ... شناسنامت تو کمدته ؟
ایلسا با تعجب به او نگاه کرد که اثری از شوخی در صورتش ببیند اما او کاملا جدی بود : شوخی می
romangram.com | @romangram_com