#فرشته_نجات_پارت_240

دستش شاکی بودن

ایلسا با تعجب نگاهش می کرد ... نمی دانست چه بگوید ...

نیم ساعت بعد پرستار آمد و همه را بیرون کرد ...

ایلسا روی تخت نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد که در باز شد ... به خیال اینکه دکتر یا

یکی از پرستار هاست ب سمت در برگشت ... اما از دیدن کسی می دید به شدت تعجب کرد ... ناباورانه

زمزمه کرد : ارشیا !

ارشیایی که می دید زمین تا آسمان با آن ارشیای قبل فرق داشت ...

ارشیا در را آهسته بست و به تختش نزدیک شد

چشم در چشم بودند ... ارشیا روی صندلی نشست و آرام و زیر لب گفت : سلام !

ایلسا به خود آمد و چشم از او گرفت و به سمت دیگری نگریست .

ارشیا : جواب نمیدی ؟

ایلسا سکوت کرده بود .

ارشیا : جواب سلام واجبه .

باز هم سکوت .

ارشیا دستش را پیش برد و دست او را که روی تخت بود در دست گرفت : ایلسا !

ایلسا با خشم به او نگاه کرد و دستش را از دست او بیرون کشید : به من دست نزن !

ارشیا از تک و تا نیفتاد : می خوام دوباره بیام خواستگاریت .

ایلسا : تو بیخود می کنی

ارشیا : هیچ کسی جلومو نگرفتی من میام چون دوست دارم

ایلسا : هه ... جکات خیلی بامزه شدن جدیدا ارشیا .

ارشیا : من جک نمی گم که تو بخندی

ایلسا : پس انتظار داری بخندم ؟





ارشیا : نه فقط قبوی کن دوباره زنم بشی

ایلسا : حتما ... تو این همه اذیتم کردی ؟ به خاطر توئه اگه دیگه نمی تونم بچه دار بشم ... ازم می خوای

تموم اون اتفاقا رو فراموش کنم و دوباره باهات باشم ؟

ارشیا : برای من که مهم نیست تو بچه دار نمی شی ... تو خودت دو تا بچه داری خوب همونا بچه های

منم می شن ... مهم اینه که منو تو همدیگه رو دوس داریم

ایلسا : ارشیا باز شروع نکن ... هرچی من می کشم تقصیر توئه .

ارشیا سرش را کج کرد و با لحن معصومانه ای گفت : ایلی جان ... خانومی ... تو رو خدا ببخش بابا

من تازه فهمیدم که تو رو قدر خودم نه نه بیشتر از خودم دوس دارم ... تو باهام عروسی کن بعد هر

چقدر خواستی اذیتم کن

ایلسا درحالیکه خنده اش را کنترل می کرد گفت : نخیر !

ارشیا : تو رو خدا ... آفرین ... پلیز پلیز پلیز پلیز پلی ز !

ایلسا خندید : گفتم که نه .

ارشیا : دیدی دیدی خندیدی پس یعنی بخشیدی

ایلسا دوباره اخم کرد : نخیر

ارشیا : ا اخم نکن خو ... بابا من ؼلط کردم چیز خوردم ... ببخش دیگه

ایلسا : ابدا !

ارشیا : اَه چقدر کینه ای هستی

ایلسا : همینه که هست ... حالا تشریفتونو ببرین بیرون می خوام استراحت کنم

ارشیا : پَهَه سه ماهه گرفتی خوابیدی بست نیست .

ایلسا : نخیر

ارشیا : باز میگه نخیر خو یه بار هم بگو بله

ایلسا : نخیر پاشو برو بیرون ... برامن بلبل زبونی می کنه

ارشیا سرش را نزدیک آورد : من پیش تو همه کار می کنم

ایلسا سرش را به عقب هل داد : برو دیگه تا جیػ نزدم کل بخش بریزن این جا



romangram.com | @romangram_com