#فرشته_نجات_پارت_239
آن مرد ارشیا بود ... اما چرا گریه می کرد ؟ ... گریه های او تمامی نداشت و هر لحظه بیشتر میشد ...
ایلسا به آرامی صدایش زد : ارشیا
نشنید ... بلند و با قدرت بیشتری صدایش زد : ارشیا ... ارشیا ... صدایش اوج می گرفت : ارشیا !
ارشیا از جایش پرید و بالای سرش آمد ... دست ایلسا به آرامی تکان کوچکی خورد و خیلی آرام نام او
را زمزمه کرد : ارشیا !
ارشیا میان گریه زد زیر خنده : جان دل ارشیا !
و به سرعت از اتاق بیرون دوید و به سمت ایستگاه پرستاری رفت ... دکترها و پرستارها به اتاق روانه
شدند ... ارشیا بیرون چشم انتظار به آن ها خیره شده بود ...
دکتر که از اتاق بیرون آمد به سمتش دوید : چی شد دکتر ؟
دکتر لبخندی زد : تبریک می گم ایشون علایم حیاتیشون نرمال شده ... فقط باید چند ساعتی صبر کرد تا
کاملا بهوش بیان .
ارشیا زیر لب شکر خدا را به جا آورد و صمیمانه از دکتر تشکر کرد ...
بعد از رفتن دکتر گوشی اش را بیرون آورد و به خانواده ها خبر داد ...طولی نکشید که همه به
بیمارستان سرازیر شدند ...
چند روز بعد که حال ایلسا بهتر شده بود همه به ملاقاتش آمدند ... اتاق پر شده بود از ملاقات کننده ...
دایی ، خاله ، عمو ، عمه ...
بعد از همه بردیا وارد شد و گفت : به ... تو که هنوز زنده ای ؟ من گفتم مردی یه شام و ناهار مفتی
افتادیم
ایلسا : من تا رو نفرستم زیر خاک خودم نمی میرم
بردیا زد پس کله اش : هنوز آدم نشدی ؟ بابا بعد از سه ماه حداقل خودتو اصلاح کن
ایلسا : من همیشه همین بودم و می مونم
بردیا : زبون دراز !
ایلسا : دیگ به دیگ می گه ته دیگ !
فرهاد آرام گوش بردیا را کشید و گفت : بس می کنی یا نه ؟ نیومدی شروع کردی
بردیا : ا ... خوب باشه ... چرا می زنی گوشمو کندی
فرهاد : باید گوشتو کند تا آدم شی
بردیا : نه تو رو خدا اونوقت چه جوری صدای دوس دخترای خوشکل و حنجره طلاییمو بشنوم ؟
یاسر خندید : بردیا جان یه کم جلوی ما بزرگترا حیا کنی بد نیستا ؟!
بردیا : نه دایی تو از خودمونی
همه خندیدند ... ایلسا همراه بقیه می خندید و هر لحظه منتظر ورود ارشیا بود
آخرین چیزی که یادش بود صدای ارشیا بود که او را صدازده بود ... از طرفی نیم توانست از کسی
بپرسد که او کجاست ...
امیر حسین خودش را به او چسبانده بود : مامانی دلم برات تنگ شده بود
ایلسا با لبخند او را به خود چسبانده بود : منم همین طور عزیزم تو این مدت مراقب خواهرت که بودی
!؟
امیرحسین : اره النا می خواست بیاد اما دایی فرهاد نذاشت
ایلسا : خوب کاری کرد اخه این جا نی نیا رو راه نمیدن .
بردیا رو به او گفت : این بچه هات ما رو کشتن از بس سراؼتو ازمون گرفتن ... مثه خودت لجباز و یه
دندن .
ایلسا : دیوونه
بردیا : دیوونه خودتی و اون ارشیا ی خل تر از تو که سه ماهه بست نشسته پشت در اتاق جناب عالی
ایلسا : چی ؟
بردیا : خبر نداشتی ؟ پس بزار خبر دست اول رو به دستت برسونم جناب ارشیا مهراد توی این سه ماه
عین این مادر مرده ها می نشست پشت در اتاق تو و هی گریه می کرد کل پرستارای خوشکل بخش از
romangram.com | @romangram_com