#فرشته_نجات_پارت_238
عماد : تا کی می خوای مثه یه روح تو بیمارستان سر گردان باشم
ارشیا : تا وقتی زندگیم از روی این تخت بلند شه
عماد : من نمی فهمم تو که دوسش داشتی چرا راضی به طلاق شدی ؟
ارشیا : شما از چیزی خبر ندارین آقا بزرگ
عماد : خودمم می دونم یه موضوعی هست که ازش بی خبرم اما اون چیه ؟ بهم بگو ؟
ارشیا : از بابا بپرسین اون میدونه
عماد : چرا تو بهم نمی گی
ارشیا : نمی تونم آقا بزرگ حالم خوب نیست میشه قطع کنم ؟
عماد : باشه بابا جون فعلا خداحافظ
ارشیا زیر لبی خداحافظی کرد و و گوشی را در جیبش قرار داد
عماد بلافاصله به خانه ی تارخ زنگ زد ... با شنیدن ماجرا دهانش از تعجب باز ماند : واقعا ارشیا
همچین کاری کرده ؟
تارخ : بله
عماد : آخ ... خدای بزرگ ... بیچاره دختره پسره ی بی لیاقت
تارخ : آقابزرگ ارشیا پشیمونه
عماد : پشیمونیش بخوره تو سرش حالا وقت پشیمونیه ؟
تارخ : انشالله ایلسا بهوش میاد و دوباره با هم ازدواج می کنن
عماد آهی کشید : خدا کنه
* * * * *
با دیدن کسی که مقابلش بود لب هایش به خنده وا شد : بابایی شما ؟ این جا ؟
آرش لبخندی زد و گفت : اومدم وروجکمو ببینم کاری داری ؟
به آؼوش امن پدرش رفت و سر بر سینه او نهاد : بابایی دلم برات تنگ شده بود
آرش : منم عزیز دلم ...
ایلسا : جات خوبه ؟ راحتی این جا ؟
آرش : آره این جا عالیه ...
ایلسا : منم می تونم بیام پیشت ؟
آرش : نه بابا جون ... اون جا خیلیا به تو نیاز دارم
ایلسا گیج پرسید : کجا ؟
آرش از او فاصله گرفت : من باید برم عزیزم
ایلسا : کجا بابایی منم می خوام بیام پیشت
آرش : نمی شه ... تو باید این جا بمونی
و پشت به او دور شد
ایلسا : منم میام بابا کجا داری میری ؟
آرش : به صداش گوش کن عزیزم ...
ایلسا : به صدای کی ؟
آرش : اونی که داره صدات می کنه
ایلسا : کی داره صدام می کنه ... بابا ...
آرش اما ... رفته بود ...
ایلسا بلند تر داد زد : بابا کجا رفتی ...
ایلسا سر در گم دور خود می چرخید که صدایی را از دور شنید ... صدا گنگ و نا مفهوم بود ...
کنجکاو به سمت صدا رفت
مردی می گریست ... صورتش نا معلوم بود ... هر قدم که نزدیکتر می شد صورتش واضح تر می شد
...
مرد با گریه نام او را صدامی زد ...
با دبدن تمام صورت مرد متعجب شد : ارشیااااا !
romangram.com | @romangram_com