#فرشته_نجات_پارت_237
ببار بارون ...
ببار بارون ...
* * * * *
مانند خیلی وقت های دیگر به داخل اتاقش رفت و روی صندلی نزدیکش نشست : هنوز خوابی عشقم ؟
... نمی خوای بیدار شی ؟ خسته نشدی این همه وقت خوابیدی ؟ ... به پنجره اشاره کرد : می بینی داره
بارون میاد ... تو هم بارون دوس داری ؟ آره ؟ ...
منم هنوز دوس داری ؟ ... ایلسا چرا بیدار نمیشی ؟ می خوای تنهام بزاری ؟ من که طاقت ندارم ... ایلسا
تنهام نزاری یه وقت ... نمی خوام ازت جدا شم ... من تازه می خوام باتو باشم ... می خوام کنارت باشم
و تنهات نزارم ... گلم ، اگه من الان زنده ام به خاطر توئه ... تو با اومدنت خزون زندگی و بهار کردی
... پاشو عزیزم ... ببین من ، همون ارشیای مؽرور دارم جلوت گریه می کنم ... می خوام بهت اعتراؾ
کنم که چقدر دوست دارم و بی تو کم میارم ... ایلسا دوریت داره عذابم میده ... تموم خوشی و دلخوشی
من از دنیا تویی ... تازه دارم می فهمم که همه دنیان تو وجود نازنینت خلاصه شده ... بمون ... به
خاطر من بمون و بیدار شو ... تو که دوسم داشتی ... بمون و بزار حست کنم بزار مثه نفس بکشمت تو
ریه هام ... من محتاجتم ، خیلی زیاد ...
خیلی دیر فهمیدم که همه ی وجودم رو تصاحب کردی ... خیلی دیر فهمیدم که بدجور عشقت تو تموم تنم
پیچیده و همه ی سلول هام اسمتو صدا می زنه ... کاش زود تر فهمیده بودم ... ببین بی تو چقدر سخت
کی گذره روز و شبام ؟! ... فرشته ی مهربونم بیدارشو ... بدون تو زندگیم جهنمه ... می خوای تلافی
کنی ؟ ... آره ... ولی من دارم تنبیه می شم ، دارم تقاص اشتباهی که کردم رو می دم ... دارم عذاب می
کشم و میدونم اینا همه به تلافی گناهی که در برابر تو انجام دادمه ... من بدون تو نابود می شم گل
قشنگم ... پاشو و راحتم کن ... پاشو بازم تو چشمام نگاه کن و بهم زور بگو .... دلم واسه اشی مشی
گفتنات یه ذره شده ... پاشو و باهام سر آلوچه خریدن دعوا کن ... من دارم دق می کنم چرا منو نمی
بینی ... پاشو فدات شم پاشو خانومم ... پاشو الهی که من پیش مرگت بشم ...
دست او را به لب هایش نزدیک کرد و پر احساس بوسید ... دوباره و سه باره و چندباره ...
دست او را روی صورت خود گذاشت و با دست دیگرش گونه اش را نوازش کرد : فدای صورت
خوشکلت بشم نمی دونی که بی تو بودن چقدر سخته ... زود تر بیدار شو و آروم جونم باش ...
در همین حین در باز شد و پرستاری وارد شد : آقای مهراد ... خیلی وقته این جایین لطفا اتاق رو ترک
کنین ... دکتر ببینه بد میشه
ارشیا اشک هایش را پاک کرد و گفت : چشم الان میام
پرستار بیرون رفت و ارشیا هم خم شو و گونه ی او را بوسید و زیر لب گفت : فعلا می رم بیرون ...
دوباره برمی گردم .
و از اتاق خارج شد ... به سمت نماز خانه ی بیمارستان به راه افتاد ... به خودش و خدایش قول داده که
تمام نماز هایش را به وقت بخواند ... نذر کرده بود که اگر ایلسا بهوش آید تمام نماز هایش را بخواند و
کفاره ی تمام روزه های نگرفته اش را بپردازد ...
پس از اقامه ی نماز و ظهر و عصر دوباره به بخش برگشت ...
روی صندلی جلوی اتاق او نشسته بود و به زمین نگاه می کرد که موبایلش زنگ خورد ... بدون نگاه
کردن به شماره جواب داد : بله ؟!
صدای عماد در گوشش طنین انداخت : الو سلام ارشیا جان
ارشیا : سلام آقابزرگ خوبید ؟
عماد : ممنون توخوبی ؟ کجایی ؟
ارشیا : بیمارستان
عماد : هنوز اون جایی ؟ نمی خوای یه سر به خونه بزنی ؟
ارشیا : امروز یه سر رفتم خونهی ایلسا اینا
عماد : خونه ی خودتون رو گفتم
ارشیا : نه ... شاید بعدا یه سر زدم
romangram.com | @romangram_com