#فرشته_نجات_پارت_227


ساؼر بلند خندید : بابا بی خیال مگه چیکارت کرده بیچاره ؟

ایلسا : کره خر ... من دیشب تا چهر صبح داشتم واسش فایل آماده می کردم برگشته بهم میگه خوب

نیستن ... یکی نیست بگه خودت که چپلی نیستی خودت انجام بده

ساؼر : چپلی ؟!؟!؟

ایلسا هم خندید و دست و پایش را چپ کرد : آره اینطوری ... مثه منگولا

ساؼر : الحق دیوونه ای

ایلسا : دیوونه اون خربزه ی چپلوله

ساؼر : زشته بابا یکی می شنوه میره بش میگه

ایلسا : به درک من تو رو شم همینا رو میگم فکر کرده کیه مردک بزؼاله ی ه ...

یک دفعه در زده شد و ایلسا به هوا پرید و ساؼر زد زیر خنده

ایلسا : یا امام زاده سیدعبدالله ... این کیه ؟

در باز شد و مهرام سرش را داخل برد : سلام !





ایلسا نفس عمیقی کشید : زهر هلاهل ... کوفت و مرض ... درد بی درمون ...این چه طرز در زدنه ؟

مهرام با خنده داخل شد : حرفاتو شنیدما ؟ نزار برم برم به شفیعی بگم

ایلسا : برو بگو انگار ازش می ترسم

مهرام : آره مثه سگ ...

ایلسا خندید و به سمت میزش رفت ... یه دفعه لبخند روی لب هایش خشک شد ... چیزی در ذهنش نقش

بست و فکرش به سمتی دیگر سوق داد ...

ارشیا در حالیکه به طرؾ اتاقش می رفت گفت : من میرم لالاخیلی خستم تو هم زد برو بخواب که فردا

صبح مامورای خانم بزرگ میان اینجا خوب نیستخواب بمونی ؟

ایلسا با تعجب گفت : مامور چی ؟

ارشیا : مامان و آیلار رومیگم . واسه خودشون یه پا میتی کومونن . از اون جاسوسای حرفه ای هستن .

این وسط اونتوله ی آیلار نقش زمبه ی خودمون رو داره که بحثش جداست .

ایلسا با خنده گفت : اگه به مامانت نگفتم چی بهشون میگی؟

ارشیا : بگو فکر کردی می ترسم ازشون؟!

ایلسا : آره مثل سگ !

ارشیا که وارد اتاق شده بود با شنیدناین حرؾ مانند فشفشه بیرون جهید و به طرؾ ایلسا دوید .ایلسا با

دیدن او جیؽی کشید وپا به فرار گذاشت . ارشیا دور سالن پذیرایی خانه را به دنبال او می دوید و در

همانحال با فریاد می گفت : من سگم آره ؟! بزار بگیرمت یه سگی نشونت بدم حظ کنی !

ایلسا : جرئت داری بهم دست بزن .

ارشیا به سمت او که از پله ها بالامی دوید رفت و گفت : صبر کن جرئتمو نشونت بدم .

ایلسا با یک جهش به داخل اتاق دویدوسریع در را قفل کرد و با خنده داد زد : حالا اگه می تونی بیا منو

بگیر !

لبخند تلخی روی لب هایش جای گرفت سرش را پایین انداخت و مشؽول کارش شد ...

* * * * *





عصر همان روز به شرمین زنگ زد و با او قراری در پارک گذاشت ... رأس ساعت شش در پارک

بود روی صندلی دونفره نشسته و منتظر شرمین بود ...

بالاخره انتظارش به پایان رسید و اندام شرمین از دور نمایان شد دستی بلند کرد و به احترامش ایستاد

سلامی کرد و او را به نشستن دعوت کرد ... شرمین که هنوز هم بابت آن روز ناراحت بود سرسنگین

جوابش را داد و رو به رویش نشست

ارشیا رو به پرسید : چی می خوری ؟

شرمین : هیچی

ارشیا از جا برخاست و گفت : با بستنی موافقی ؟

شرمین سر تکان داد و ارشیا به مؽازه ای در همان نزدیکی رفت و سفارش دو عدد بستنی داد و بازگشت


romangram.com | @romangram_com