#فرشته_نجات_پارت_228
... یکی از آن ها را به دست شرمین داد و دیگری را خودش برداشت ، پس از هوردن بستنی ها شرمین
از او پرسید : میشه طود تر بهم بگی واسه چی منو آوردی این جا ؟
ارشیا : موضوع مهمی بود باید باهات صحبت می کردم
شرمین : چه موضوعی ؟
ارشیا : خوب راستش میدونی وقتی که تو ترکم کردی خیلی حالم بد بود بیشتر شبا کابوس میدیدم و از
خواب می پریدم دیگه از شیطنت ها و فضولیام خبری نبود دوسه ماه بعد از دفتن تو ما با خانواده ی
ایلسا آشنا شدیم اون یه دختر فضول و شیطون بود و سر به سر همه می ذاشت و کوچیک و بزرگ براش
مهم نبود ... از روز اول به من گیر داد نمی دونم چرا ولی از هرفرصتی استفاده می کرد تا اذیتم کنه منم
نا خودآگاه می رفتم تو جلد همون ارشیای شیطون و همیشه کارهاشو تلافی می کردم شاید همین کارا
باعث شده بود که خانوادم فکر کنن من به اون علاقه دارم و سر از خود و بدون اینکه به من بگن رفتن
خواستگاری و وقتی کار از کار گذشته بود به من خبر دادن منم نمی تونستم مخالفت کنم واسه همین رفتیم
خواستگاری ایلسا ، توروز خواستگاری من بهش گفتم که هیچ علاقه ای بهش ندارم اما اون گفت براش
مهم نیست و تنها علاقه ی خودش به من کافیه و این شد که ما با هم ازدواج کردیم من از روز اول
باهاش شرط کرده بودم که نمی تونیم مثه زن و شوهرا رفتار کنیم اونم قبول کرده بود و گفته بود که تمام
تلاشش رو می کنه تا منو به خودش علاقه مند کنه
شرمین میان حرفش پرید و گفت : که موفق شده درسته ؟
ارشیا سر به زیر انداخت و ادامه داد : تو تموم اون دوسالی که با هم زندگی کردیم بدون اینکه بفهمم بهش
علاقه مند بودم نمی دونم از کی اما همینو میدونم که الان به شدت دلتنگشم ... سرش را بلند کرد و به
شرمین گفت : ببین شرمین من حس می کنم اون علاقه ای که به تو یه حس زود گذر بوده ،فکر می کنم
هم که به خاطر اینکه ؼرورم آسیب دیده بود بعد از رفتنت حالم بد بوده ... الان من میخوام برم دنبال
ایلسا ازش بخوام برگرده پیشم
شرمین پوزخندی زد و گفت : آره مخصوصا با اون توله هاش ؟!
ارشیا : آره من خودم حاضرم تا آخر عمرم به عنوان باباشون باشم ، آخه ... میدونی وقتی که بچه سقط
شد دکتر گفت چون به رحمش آسیب رسیده دیگه نمی تونه بچه دار بشه فکر کمک واسه همینم که
سرپرستی اون دو تا بچه رو قبول کرده
شرمین : یعنی تو خودت حاضری با یه زنی که بچه دار نمیشه ازدواج کنی ؟
ارشیا : آره درضمن ابن خودم بودم که باعثش شدم
شرمین : یعنی میخوای بهش ترحم کنی و دلت براش می سوزه ؟
ارشیا : نه ، من دوسش دارم و می خوام با اون باشم ، ببخشید شرمین من دیگه نمی تونم با تو باشم
شرمین زیر لب گفت : باید از اولش می فهمیدم وقتی که همه جاو همه کسو اون می بینی کار تمومه ...
و رو به او گفت : ممنون که همه چیز رو رک و پوست کنده بهم گفتی ...!
ارشیا : منم ممنونم که این قدر راحت با قضیه کنار اومدی
شرمین : کی گفته من کنار اومدم ؟
ارشیا : منظورت چیه ؟
شرمین : من فقط ازت تشکر کردم که خودت اومدی و همه چیز رو بهم گفتی ... می دونی ارشیا من
دوست دارم اما مثه ایلسا عاشقت نیستم میدونم که اون وجودش و هستیش توی تو خلاصه شده و تنها اونه
که می توه خوشبختت کنه و من براتون آرزوی خوشبختی می کنم ... منو ببخش واسه خیانتی که بهت
کردم
ارشیا : خیلی وقته بخشیدمت
شرمین : من خیلی دوست دارم ارشیا امیدوارم بتونم فراموشت کنم
ارشیا : باید فراموش کنی
شرمین با قیافه ای نه چندان دوستانه گفت : باشه سعی می کنم
ارشیا از جا برخاست : من فعلا میرم دیگه خداحافظ
شرمین : باشه خداحافظ
ارشیا رفت و شرمین با کینه به رفتن او خیره شد ... زیر لب گفت : تو مال منی ... ایلسا به هیچ عنوان
romangram.com | @romangram_com