#فرشته_نجات_پارت_226
تارخ : اینو راس میگه ... شما و خانم بزرگ نباید خود سر می رفتین خواستگاری
صدؾ : آخه اونا با هم خیلی خوب رفتار می کردن ما فکر کردیم می تونن با هم خوشبخت بشن امیدوار
بودیم که با وجود شیطنت های ایلسا ارشیا هم دویاره مثه قبل بشه
تارخ : با همین حرفا زندگی دختر مردمو خواب کردین آبروشم همه جا بردین
ارشیا : حالا می تونیم جبران کنیم
تارخ : فکر می کنی آسونه ؟! با این گندی که زدی ؟
ارشیا سرش را پایین انداخت و آرام گفت : اون منو دوس داره
تارخ : چه فرق داره تو بدجور دلشو شکوندی
ارشیا : می خوام جبرانش کنم
تارخ : سخته
ارشیا : حاضرم همه ی سختی ها رو به جون بخرم
تارخ خندید : نه بابا مثکه واقعا عاشق شدی
صدؾ هم خندید : آره نمی دونی چقدر از این که این دو تا ازهم جدا شدن ناراحت بودم حالا خیلی خوش
حالم راستش فکر میکردم که ایلسا فهمیده نمی تونه بچه دار بشه واسه همین اون کارا رو کرد تا ارشیا
طلاقش بده آخه می دونستم که ارشیا رو بی نهایت دوس داره !
ارشیا با خجالت خندید ...
* * * * *
کیفش را از روی مبل برداشت و داد زد : مامان من دارم میرم کاری نداری ؟
یاسمن از آشپزخانه بیرون آمد : نه عزیزم برو به سلامت
کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و خم شد تا بند کفشش را ببندد : ممکنه امروز یه کم دیر بیام آخه
قراره با چند تا زا مدیرا واسه قرارداد با یه شرکت بریم کرج ساؼر بچه ها رو از مهد میاره حواستون
بهشون باشه
یاسمن : باشه عزیزم برو خدابه همراهت
از خانه خارج شد و با صدای بلند خداحافظی کرد ابتدا بچه ها را به مهد رساند سپس خودش به محل
کارش رفت ساؼر با دیدنش جلو آمد : دیر اومدی خره بدو برو اتاق رئیس کارت داره
ایلسا خندید : وقتی رئیس شوهر خواهرت باشه و از قضا از اون زن ذلیل های روزگار باشه دیگه نگران
دیر اومدنت نیستی
ساؼر به کله اش زد : خاک بر سرت کنن حیؾ اون مدرکی که می خوان به تو بدن برو مهرام و بقیه
منتظرتن
ایلسا به سمت اتاق رفت و در همان حال گفت : یادت نره عصری بری دنبال بچه ها !
ساؼر : باشه
مقنعه اش را مرتب کرد و در زد و با شنیدم صدای بفرمایید مهرام وارد شد و سلام کرد ...
مهندس شفیعی معاون شرکت با دیدن او گفت: اومدین خانم فرجود ... بفرمایید بنشینید .
ایلسا نشست و گفت : شرمنده دیر شد توی ترافیم موندم
شفیعی : موردی نداره بفرمایید خانم فایل های برق منطقه ای رو آماده کردین ؟
ایلسا پوشه ی توی دستانش را مقابل او گذاشت : بله ، بفرمایید
شفیعی نگاهی به آن ها انداخت و گفت : با اینکه هم چین تعریفی نیستن اما چاره ای نیست ... تا یک
ساعت دیگه همگی آماده باشین حرکت می کنیم
ایلسا زیر لب ؼر ؼر کرد : مرتیکه انگار نه انگار رئیس یکی دیگه است انگاری اون رئیسه که داره به
ما ارد میده ... پر رو !
از اتاق خارج شد و به سمت اتاق خودش رفت ، وارد شد و رو به ساؼر گفت : اَه چیه این شوهر توام
... انگار نه انگار رئیسه همه کاره شده اون شفیعی خربزه !
ساؼر خندید : خربزه ؟ بدبخت شفیعی مگه آدم بدیه ؟
ایلسا : نخیر اما زیادی حس رئیس بودن بهش دست میده شیطونه می گه برم بزنم چاک دهنشو پاره پوره
کنم دیگه نتونه حرؾ بزنه
romangram.com | @romangram_com