#فرشته_نجات_پارت_225


ترکم نکن بی تو نمی تونم

من زندگیمو به تو مدیونم

من بی تو احساس بدی دارم

من بی تو ... من بی تو

من بی تو حرفشم نزن جونم





لبخندی زد و چشم بست ... تصویر واضح ایلسا در مقابل چشمانش جای گرفت ... دلش هوای آؼوش

گرم و دوست داشتنی او را کرده بود ... دستانش را دور بدنش پیچاند و سرش را بر زانوانش قرار داد

...

دلم برات تنگ شده ، هنوز جای نگاهت رونگاهم مونده و همین دلتنگیمو بیشتر می کنه ... هنوز عطر

دستات تو دستامه و می تونم حسش کنم ... رد احساست روی قلبم سنگینی می کنه ... حالا میتونم تپش

های قلب مهربونت رو بشنوم ... چشمای عاشقت که همیشه نادیده گرفتمشون هنوزم دارن باهام حرؾ

می زنن ...تو تمام لحظه هام داری جریان پیدا می کنی ... تو قلب من ...

* * * * *

صبح روز بعد به خانه ی پدرش رفت ، می خواست ابتدا حقیقت را به آن ها بگوید ... صدؾ با

خوشرویی به استقبالش آمد و او را در آؼوش گرفت : خوش اومدی عزیزم

ارشیا کنار تارخ روی مبل نشست و صدؾ هم کنارشان نشست ... تارخ رو به او پرسید : خوب چی کار

می کنی با کار و بار ؟

ارشیا : بد نیست می گذرونم

تارخ : چی شده یادی از پدر و مادر پیرت کردی ؟

ارشیا خندید : شما که ماشالله از من جوونترین بابا !

تارخ : حالا نمی خواد زبون بازی کنی !

ارشیا : زبون بازی نیست راستش می خواستم راجع به موضوعی باهاتون حرؾ بزنم

تارخ : چه موضوعی ؟

ارشیا پا روی پا انداخت و به پشتی مبل تکیه زد : خب ... من می خواستم دوباره از ایلسا خواستگاری

کنم .

صدؾ با تعجب گفت : چی ؟!؟!؟

ارشیا : می خوام دوباره باهاش ازدواج کنم .

صدؾ : حرفشم نزن یادت نرفته که اون بود که تقاصای طلاق داد و ازت طلاق گرفت اونم با چه

آبروریزی ای !





ارشیا : موضوع اونطور که شماها فکر می کنین نیست ...

تارخ : منظورت چیه ؟

ارشیا : من ازش خواسته بودم که بره تقاضای طلاق بده !

صدؾ : یعنی چی ؟

ارشیا همه ی موضوع ازدواج ، شرایطشان ، حرؾ های خودش و ایلسا در روز خواستگاری ، علاقه ی

زیاد ایلسا به خودش ، بی توجهی خودش به او ، باردار شدن او ، رفتار خودش و شرمین در آن روز ،

سقط بچه و حرؾ هایشان وَ وَ وَ ... همه و همه را گفت صدؾ و تارخ هم با دهاین باز به او نگاه می

کردند ...

پس از اتمام حرؾ هایش اضافه کرد : الان احساس می کنم دلم براش تنگ شده و بهش علاقه مند شدم

واسه همین خاطر می خوام که برگرده پیشم ...

تارخ : همین ... الکلی الکی ... این همه بلا سر دختر مردم آوردی حالا می گی عاشقش شدی و می

خوای دوباره باهاش ازدواج کنی ؟

ارشیا : من نمی خواستم این طوری بشه

صدؾ : باورم نمی شه ... آخه پسر تو که راضی به ازدواج نبودی واسه چی به حرؾ ما گوش دادی ؟

ارشیا : مثه اینکه من خودم وقتی شما قرار خواستگاری گذاشتین باخبر شدما ؟!


romangram.com | @romangram_com