#فرشته_نجات_پارت_221
یاسمن به عکس نگاه کرد و با لبخند تلخی گفت : آره ... اون موقعا بیست و شش سالش بود سال پنجاه !
ایلسا کنجکاو گفت : مامان یه سوال بپرسم ؟
یاسمن : بپرس !
ایلسا : شما خودتون به بابا علاقه داشتین یا به خاطر نسبت فامیلی باهاش عروسی کردین ؟
یاسمن آهی کشید وگفت : حوصله داستان شنیدن داری ؟
ایلسا : آره من عاشق داستانم .
یاسمن پا روی پا انداخت و به عکس آرش خیره شد ... آرش پسر عمم بود ... پسر کوچیک عمه ، عمم
سه تا بچه داشت کیارش و مهوش و آرش ... کیارش از همه ی ماها بزرگ تر بود واسه همینم ما زیاد
نمی دیدمش بیشتر با یاسر برادر بزرگم صمیمی بود که همسن خودش بود یلدا که واسه خودش از هفت
دولت آزاد بود همش خونه ی دوستش شهرزاد ) زاده ی شهر ( آخرم عاشق برادرش ، شهریار شد و
باهاش عروسی کرد ...
بر عکس اونا منو و مهوش و آرش و یگانه ... همیشه و همه جا با هم بودیم ... خونه هامون رو به روی
هم بود و هر روزه هفته ما چهار تا با هم بودیم ... آرش خیلی فضول بود خیلی بقیه رو اذیت می کرد
منم عاشق شیطتنت هاش بودم به خاطر همین بیشتر از اون دو تا با آرش بودم ... یه حس خاصی نسبت
به بقیه بهش داشتم ، فکر می کردم مثه یه داداش دوسش دارم و دوس دارم همیشه باهام باشه اما
دبیرستان که بودم وقتی می دیدم دوستام اون همه چشمشون دنبالشه فهمیدم احساسی که بهش داشتم حس
خواهر و برادری نبود بلکه من بدون اینکه بفهمم بهش علاقه مند شده بودم ... یه مدت بعد هم فهمیدم که
اونم بهم علاقه داره از این علاقه هم فقط مهوش و یگانه خبر داشتن
همین طور چند سال گذشت تا اینکه ما درسمون تموم شد ... خونواده ی عمم رفتن انگلیس واسه آرش هم
یم خواست پزشکی بخونه و اون جا دانشگاه های معتبری وجود داشت ... اونا رفتن منم چون به درس
ریاضی خیلی علاقه داشتم همونو ادامه دادم بماند که دیگه موقع رفتن اونا چقدر گریه زاری کردم ...
چون پدرام خودش تحصیل کرده بودن هیچ مانعی واسه درس خوندنم وجود نداشت ...
همین طوری هشت سال گذشت و من دکترامو توی رشته ی ریاضی گرفتم و با پارتی پدرم توی دانشگاه
مشؽول به کار شدم ... توی تموم این مدت توسط مهوش با آرش نامه نگاری می کردیم و علاقمون هم
چند برابر شده بود
تا اینکه فهمیدم درسش تموم شده و دارن برمیگردن ایران ... از خوشی روی پاهام بند نبودم آرش گفته
بود به محض اومدن مامانش رو می فرسته خواستگاری ... خلاصه اونا اومدن و منم بالاخره آرش و بعد
از هشت سال دیدم برام یه ساک پر از سوؼاتی آورده بود البته کسی نفهمید ... هر روز باهم می رفتیم
بیرون و می گشتیم خیلی از جاهای دیدنی تهران و شهرک های اطرافش رو با هم رفته بودیم ...
همینطور گذشت و گذشت تااینکه یه روز مامانم خدابیامرزی اومد تو اتاقم و بهم گفت که عمت زنگ زده
و گفته که آخر هفته می خوان بیان واسه امر خیر
هر چی که از خوشیم تو اون لحظه بگم کمه ... رو ابرا بودم ... صدبار خدا رو شکر کردم و ده رکعت
نماز شکر خوندم ...
روزا گذشت و شب جمعه از راه رسید ... بهترین لباسم رو پوشیدم و خودمو آرایش کردم و منتظر ورود
خانواده ی عمه شدم بالاخره اومدن
توی آشپز خونه نشسته بودم و منتظر بودم تا مامان صدام کنه و چایی ببرم وقتی صدام زد با کلی استرس
و دلهره چایی رو بردم آروم سلام کردم و چای رو گردوندم همین طور که چاییا رو می گردوندم منتظر
بودم ببینم آرش کجا نشسته بود اما چاییا تموم شد و آرش رو ندیدم
خواستم تو آشپزخونه برگردم که عمه دستمو گرفت و گفت بشینم کنارش ... پهلوش نشستم هنوز هم بابت
نبود آرش کلی متعجب بودم
بعد از کلی صحبت متفرقه بالخره بحث اصلی رو پیش کشیدن شوهر عمه ی خدابیامرزم رو کرد به
بابامو گفت : خوب دیگه حالا دیگه نوبتی هم نوبت حل و فصل موضوعیه که به خاطرش این جا جمع
شدیم ... با اجازه ی شما می خواستیم یاسمن جان رو واسه کیارش خواستگاری کنیم .
برای یه لحظه به گوشام شک کردم نمیتونستم باور کنم من عاشق آرش بودم چطور می تونستم با
برادرش ازدواج کنم ... اون موقع بود که فهمیدم که چرا آرش نیومده ... به مهوش نگاه کردم که اونم یه
لبخند تلخ زد ... می خواستم مخالفت کنم که بابام گفت : والله کیارش جان رو که ما سال ها می شناسیم و
romangram.com | @romangram_com