#فرشته_نجات_پارت_222

به خوبیش هم ایمان داریم از نظر من که حرفی نیست

عمم گفت : یعنی به سلامتی شیرینی رو بخوریم ؟





بابا نگاهی بهم کرد می دونستم توی اون هفته انقدر با رفتارم ضایع بازی درآوردم که فهمیده بودن چقدر

از این بابت خوشحالم رو کرد به عمم و گفت : مبارکه !

عمم کل کشید و گونه ام را محکم بوسید بعدم یه انگشتر خیلی قشنگ درآورد و دستم کرد ...

تا شبش به زور خودمو کنترل کردم وقتی رفتن زودی پریدم تو اتاقم و زدم زیر گریه ... تا نزدیکی های

صبح گریه می کردم به همین خاطر صبح با چشمای پؾ کرده رفتم سر کار ... هر روز منتطر این بودم

که آرش یه چیزی بگه و بقیه رو از گمراهی دربیاره اما اون هیچ کاری نکرد یه مدت بعد هم بهم خبر

رسید می خواد برگرده انگلستان ... اون روز روز مرگم بود فهمیده بودم که دیگه واسه همیشه از دستش

دادم اون شبش تا صبح گریه کردم و تو دلم ازش نالیدم ... یک هفته بعدش پرواز داشت از همه خواسته

بود نرن بدرقه اش ...

رابطه ام با کیارش خیلی بد بودم اصلا بهش توجه نمی کردم اونم مدام شاکی بود اون روزایی هم که

آرش داشت می رفت رفتارم به مراتب بد تر شده بود ...

روزی که پرواز داشت با قبلش اومد خونمون کسی جز منو و یگانه خونه نبود منم با خیال راحت تو

بؽلش گریه کردم یگانه هم مارو تنها گذاشته بود تا راحت باشیم ... مدام ناله می کردم که چرا داره تنهام

میذاره اونم مدام میگفت که نمی تونه به خاطر دل خودش پا رو دل برادرش بزاره ... موقع خداحافظی

گریه ام بیشتر شده بود بی محابا و بدون خجالت از حضور یگانه و مهوش که به تازگی وارد شده بودند

خودمو تو بؽلش فشار می دادم و گریه می کردم ... وقتی خواست بره آروم با انگشت شصتش اشکامو

پاک کرد و گوشه ی لبم رو بوسید و سریع ازم فاصله گرفت ... روی زمین افتادم و با صدای بلند گریه

کردم ... آرش همینطور که داشت می رفت یه دفعه سر جاش خشک شد فکر کردم میخواد چیزی بهم

بگه اما یه دفعه چشمم افتاد به در ورودی ... خشکم زد بابامو و مامانمو و عمه و شوهرش با کیارش

جلوی در بودن و داشتن به منو آرش نگاه می کردن

ترس همه ی وجودمو گرفته بود به آرش که نگاه کردم دیدم اونم دست کمی از من نداره ... بابام با اخم

رفت سمت آرش و روبه روش ایستاد کمی نگاهش کرد و بعد یکی خوابوند زیر گوشش : اینو زدم تا یاد

بگیری دیگه تسلیم هیچی نشی ؟! ما باید از زبون مهوش بشنویم که شما دو تا همدیگه رو دوس دارین ؟

هم من هم آرش خشکمون زده بود ... عمم جلو اومد و بؽلم کرد و توی گوشم گفت : فکر می کردین ما

انقدر ظالمیم که شما دو تا رو از هم جدا کنیم ؟

تا آخر شب که عمه حلقه ای به نام آرش توی دستم انداخت تو شوک بودم تا اون موقع به خودم اومدم ...

شادی تموم وجودمو گرفته بود هم من هم آرش !

اون شب عمه و بابا مرتب ازمون عذرخواهی می کردن ...

وقتی همه می خواستن کیارش به من و آرش گفت که از خیلی وقت فهمیده بوده که یه موضوعی بین من

و آرش هست و فقط می خواسته مطمئن بشه ... من و آرش بابت به هم رسیدنمون هم به اون و هم به





مهوش مدیون بودیم واسه همینم بهترین زن رو واسه کیارش و بهترین شوهر رو واسه مهوش پ د یا کردیم

... خمیازه ای کشید و رو به ایلسا گفت : خسته شدی ؟ سه ساعته یه ریز دارم برات حرؾ می زنم

ایلسا لبخندی زد و گفت : نه داستان عاشقانه ای بود

یاسمن : خب دیگه قصه بسه برو بگیر بخواب

از جا برخاست و پس از بوسیدن گونه ی مادرش به اتاق خوابش رفت ...

* * * * *

شال و مانتویش را روی مبل گذاشت و به آشپزخانه رفت ... ارشیا را دید که پشت به او مشؽول چای دم

کردن بود با لبخند جلو رفت و دستانش را دور کمر او حلقه کرد و رو انگشتان پایش بلند شد و گونه اش

را بوسید ...

ارشیا که ؼافلگیر شده بود سعی کرد او را به عقب هل دهد : ا شرمین نکن الان می سوزم برو عقب

ببینم

شرمین ناراحت عقب رفت و رو ی میز آشپز خانه نشست ... ارشیا پس از ریختن چایی استکان ها را به

همراه ظرؾ شیرینی جلوی شرمین گذاشت و خود کنارش نشست : خوب شرمین خانم چه خبر ؟

romangram.com | @romangram_com