#فرشته_نجات_پارت_220

دست روی قلبش گذاشت ... به تندی می زد : تو دیگه چت شده ؟!

بی اختیار دست پیش برد که قاب عکس او را از روی عسلی کنار تخت بردارد که چشمش به پوشه ای

بزرگ افتاد که تقریبا تمام میز را در بر گرفته بود ... کنجکاو دست برد و آن را برداشت و باز کرد ...

با دیدن داخل آن اشک توی چشمانش جمع شد ... پوشه پر بود از عکس های نقاشی شده ی خودش در

طرح ها و زاویه های مختلؾ ... زیر هر کدام هم تاریخ و امضاء و جمله ای عاشقانه نوشته بود ...

آخرین عکس مربوط به یک هفته قبل از آن اتفاق بود ... زیر آن نوشته بود : بیشتر از هر زمان به

حضور آرام بخشت نیاز داریم ... من و امیر حسین !

چشمانش را روی هم گذاشت و عکس را روی قلبش گذاشت ...

* * * * *

با تکان های دستی از خواب برخاست ... امیرحسین بالای سرش نشسته بود : مامانی بیدار شو دیگه

ایلسا از جایش بلند شد : سلام صبح بخیرت یادت رفته ؟

امیرحسین : ا ... سلام صبح بخیر ... پاشو زن دایی سپیده اومده کارت داره

ایلسا : باشه عزیزم تو برو من الان میام





امیر حسین سر تکان داد و پایین رفت ... او پس از شستن دست و صورتش و تعویض لباس هایش پایین

رفت

لبخندی زد و با سپیده روبوسی کرد : سلام خوبی ؟

سپیده : بد نیستم تو چطوری ؟

ایلسا : منم بد نیستم ... ایلیا و آرمین چطورن ؟

سپیده : اونام خوبن ... راستش امروز می خواستم برم خونه فرهاد تو هم میای ؟

ایلسا : اون جا چه خبره ؟

سپیده : هیچی می خواستیم با مامان و ساؼر یه سر بزنیم بهشون گفتم اگه میای بریم دنبال مامان و ساؼر

که با هم بریم

ایلسا : باشه مامان نیست ؟

سپیده : رفته بهشت زهرا .

ایلسا ؼمگین شد : اون بیشتر از همه ی ما از نبود بابا ضربه خورده آخه خیلی دوسش داشت

سپیده : آره طفلی گناه داره ... اما حالا دیگه سرش با بچه ی فرهاد گرم می شه امیدوارم کم تر عذاب

بکشه

ایلسا : امیدوارم ... پس من برم آماده شم . بچه ها رو هم آماده کنم ... آریا رو امروز می بری خونه ؟

سپیده : آره ایلیا خیلی دلتنگش شده تازه تو و مامان رو هم اذیت می کنه

ایلسا : نه بابا همین جا سرش با امیر گرمه ...

نیم ساعت هر پنج نفر به سمت خانه ی فرهاد به راه افتادند ... تا بعد از ظهر آن جا بودند و سپس سپیده

آن ها را به خانه رساند و خود نیز به خانه اش رفت

نیمه های شب با صدای گریه ی کسی از خواب برخاست ... به دنبال صدا از اتاق بیرون آمد ... توی

تاریکی پذیرایی کسی نشسته بود ... جلوتر که رفت مادرش را دید که روی مبل نشسته و همانطور که

عکس پدرش را در آؼوش داشت گریه میکرد ...

با ؼم جلو رفت و کنار مادرش نشست : مامان ... قربونت بشم چرا گریه میکنی ؟

و با حرکتی سر مادرش را در آؼوش گرفت ... یاسمن با گریه به آؼوشش رفت و هق هق گریه اش

فضای اطراؾ را پر کرد ... ایلساخاموش ماند و اجازه داد تا مادرش راحت خودش را تخلیه کند ...





بعد از حدودا ده دقیقه مادرش آرام شد ... به آرامی از او فاصله گرفت و نگاهش کرد : ببخشید نصفه

شبی بیدارت کردم

ایلسا : مامان ... تو فکر می کنی بابا دوس داره تو خودتو انقدر عذاب بدی ؟

یاسمن : دلم بدجور هواشو کرده بود

ایلسا : مامان روح بابا همیشه با توئه ... مگه نمی دونی چقدر دوست داشت ؟!

یاسمن زمزمه کرد : منم دوسش داشتم

ایلسا با نگاهی به عکس توی دستان مادرش گفت : عکس جوونی های باباست ؟

romangram.com | @romangram_com