#فرشته_نجات_پارت_219


انتخاب کنیم ؟!

مهسا زد پس کله اش : خودتو مسخره کن .

ستاره : یه اسمی بزارید که به عسل هم بیاد

سهیل : عرشیا با عین خوبه ؟

ستاره : دیوونه !

ارشیا : خب عباسعلی یا عباسقلی ... یا مثلا عباس خلی ؟!

مهسا : ا ... ارشیا مسخره نکن

ارشیا : خب راس می گم یا عین هستن و به عسل هم میان ... میگم عبدالباسط )یکی از قاریان قرآن ( هم

خوبه ها ؟! خدا رو چه دیدی شایدم این توله ی شما هم یه قاری جهانی شد واسه خودش

مهسا : ارشیا یه بار دیگه حرؾ بزنی می زنمتا ؟!

ترنگ : اِی بابا حالا چرا دعوا می کنین ... هر کی اسم مد نظرش رو بگه ببینیم کدوم بهتره





ارشیا : عبود هم خوبه ها !

مهسا جیػ زد : ارشیا !

ارشیا خندید : باشه باشه دیگه حرؾ نمی زنم

ستاره : عرفان قشنگه

مهسا : خودمم عرفان مد نظرم بود

عماد : آراد )فرشته ی موکل بر دین ( هم قشنگه ... حتما که نباید با ع باشه

مهسا : آراد هم بد نیست ... دیگه کی اسم مد نظرشه ؟

ارشیا دوباره گفت : احمد اسم قشنگیه ... تازه می تونیم حمودی هم صداش کنیم

مهسا در جایش نیم خیز شد و داد زد : ارشیا بلند می شما ؟!

شرمین که کنار ارشیا نشسته بود گفت : آرسیما ) سفیر داریوش سوم ( هم قشنگه

سهیل : آرسیما چیه ؟ فردا بچمو مسخره می کنن هی بش می گن سیما سیما ...

ستاره : آران ) دهی در بین کاشان و دماوند ( هم بد نیست .

بعد از کلی نظر خواهی بالاخره اسم آراد برای بچه انتخاب شد ... با حاضر شدن شام همگی برای

خوردن شام به سر میز رفتند ... ارشیا بین شرمین و سهیل نشست و مشؽول شد ...

سهیل مقدار زیادی برنج به همراه قرمه سبزی برای ارشیا کشید و گفت : بخور ارشیا جون ... بخور که

دیگه از این ؼذاهای خوشمزه گیرت نمیاد و مجبوری گشنگی بکشی !

ارشیا بشقاب را گرفت و با خنده گفت : نترس تا رستوران ها فست فود ها هستن گرسنگی نمی کشم

آیلار : واسه همینه شدی پوست استخون

سهیل با خنده چشم هایش را گرد کرد : این شدی پوست استخون ؟ این که دوبرابر من هیکلشه ؟!

آیلار : نسبت به قبل گفتم

سهیل : آهان ولی همچین تؽییرم نکرده

ایلار : باشه بابا حالا ساکت شو

ارشیا قاشقش را به دهان برد و سپس با همان دهان پر رو به شرمین گفت : اون نمکدون رو بهم بده ایلسا

!





دست همه برای یک لحظه ایستاد ... خودش هم تعجب کرد ... قاشق را توی بشقاب رها کرد و از جا

برخاست و از آشپزخانه خارج شد و پس از برداشتن سویچش به سمت ماشین رفت ... شرمین خواست به

دنبالش برود که عماد گفت : بزار با خودش تنها باشه ... سوار ماشین شد و به خانه راند

وارد خانه که شد پاهایش بی اراده او را به سمت اتاق ایلسا کشاندند ... روی تخت او دراز کشید و سرش

را توی بالشت او فرو برد و نفس عمیقی کشید ... بینی اش از عطر خوش بوی او پر شد ... چشم

چرخاند و از پنجره به بیرون خیره شد ... برای یک لحظه ی چشمان درشت و زیبای ایلسا را در آسمان

دید ... زیر لب زمزمه کرد : خدایا چه بلایی داره سرم میاد ... چرا همه جا اونو یادم میاد ...

هنوزم توی خونه ، عطر تنت روونه

توی قاب رو طاقچه ، همیشه پیش رومه


romangram.com | @romangram_com