#فرشته_نجات_پارت_218
آیلار : خوبن چه خبر چه کارا میکنی ؟
ارشیا : هیچی در گیر کار و زندگیمم
آیلار با طعنه گفت : و البته شرمین خانوم !
ارشیا : طؽنه می زنی ؟
آیلار : بله که طعنه می زنم یادت نیست همین دختر چه بلاهایی سرت آورد ؟
ارشیا : نه یادم نرفته حالا مگه چی شده ؟
آیلار : هیچی چی می خواستی بشه فقط تو کل فامیل پیچیده که ارشیا دوباره برگشته با شرمین و می
خوان با هم عروسی کنن
ارشیا : مگه تو به حرؾ مردم زندگی می کنی ؟
آیلار : نه ... ولی خوب دوست ندارمم که اسم خونوادمون سر زبونا بیفته
ارشیا : نترس نمی افته
آیلار : بله پیداست ... مخصوصا با کارای شما .
ارشیا : زنگ زدی هی طعنه بزنی ؟ قطع کنم ؟
آیلار : پر رو ! نخیرم زنگ زدم بگم شب همه جمعیم خونه ی عمه واسه نام گذاری پسر سهیل
ارشیا : باشه سعی می کنم خودمو برسونم کارنداری ؟
آیلار : من که نه اما مثکه تو زیادی کار داری !
ارشیا : آیلار ! خدافظ
آیلار : خدافظ شب زود بیای ها !
ارشیا : باشه
آیلار : پس خدافظ
ارشیا : خدافظ
گوشی را قطع کرد و مشؽول کارش شد ... ساعتی بعد فایل را بست و به آبدارچی شرکت گفت تا لیوانی
چای برای رفع خستگی اش بیاورد
مشؽول جمع کردن وسایلش بود که دستش به کیؾ پولش که روی میز بود خورد و کیؾ پخش زمین شد ،
زیر لب نالید : اَه ...
خم شد و کیؾ را برداشت خواست آن را روی میز بگذارد که چشمش به عکسی در آن خورد ... فکرش
به سمت صاحب عکس پر داده شد ...
با اخم پایش را روی زمین کوبید و گفت : همین که گفتم باید عکس من تو کیفت باشه
ارشیا هم با اخم نگاهش کرد : نخیرم ... من از این قرتی بازیا خوشم نمیاد
با زور کیؾ پولش را از دستش قاپید و عکس سه در چهاری از خود توی آن قرار داد
ارشیا : نکن ایلسا اگه یه وقت یکی ببینه چی می گه ؟!
ایلسا : خوب ببینه ... اولا به اونا ربطی نداره دوما عکس زنته ؼریبه که نیست
ارشیا : خوب باشه زشته
با لجبازی گفت : اصلا هم زشت نیست بزار هر وقت در کیفتو باز می کنی یاد من بیفتی !
ارشیا : تحفه ای ؟
ایلسا : بله ... هم تحفه ام هم کادو هم جایزه ... کیفش را توی جیب شلوارش قرار داد و او را به سمت
در هل داد : حالا برو به کارت برس
ناخودآگاه لبخندی روی لب هایش پدیدار شد ... انگشت شصتش را روی صورت خندان ایلسا کشید ...
آهی از ته دل کشید و کیؾ را روی میز گذاشت ...
* * * * *
کنار سهیل نشست و پسر پنج روزه اش را در آؼوش گرفت ، خم شد و گونه اش را بوسید و رو به سهیل
گفت : اصلا شبیه تو نیست ، بیشتر شبیه عمه است
سهیل : اره همه همینو می گن خیلی شبیه مامانه
ارشیا : چه اسمی براش انتخاب کردین ؟
سهیل نگاهی به مهسا انداخت و با خنده گفت : والله من میگم جاسم ، مهسا قاسم میگه نمی دونیم کدومو
romangram.com | @romangram_com