#فرشته_نجات_پارت_217
ایلسا لپش را محکم بوسید : قربونت بشم اگه می افتادی چی ؟ ... داداشت کجاست ؟
النا : دَدَیی ...
ایلسا : دَدَیی چی ؟
النا : دَدَیی اوفه ... دَدَیی اوفه ...
ایلسا : کجاست ؟ زخمی شده ؟
النا به دست به بیرون اشاره کرد ... ایلسا نگران بیرون رفت و امیرحسین را دید که با آریا درگیر شده
... از پله ها پایین رفت : امیر ... آریا چی شده ؟
آریا با گریه گفت : عمه ... منو میزنه .
رو به امیر گفت : راست میگه امیر ؟
امیر : ماشین پلیسمو برداشته بهم نمیده
ایلسا : واسه همین باهاش دعوا کردی ؟ مگه من نگفتن آریا جای داداش کوچیکته و باهاش مهربون باش
و هرچی خواست بهش بده ؟ اینطوری حرؾ مامان رو گوش می کنی و پسر خوبی می شی ؟
امیر سرش را پایین انداخت : ببخشید .
ایلسا : از من نباید معذرت بخوای از آریا بخواه .
امیر جلو رفت و صورت آریا را بوسید و اشک هایش را پاک کرد : ببخشید سپس ماشین پلیس کوچکی
را برداشت و به دست او داد : بیا این برای خودت .
ایلسا خندید : آفرین پسر خوشکلم خودم بهترین ماشین پلیس رو برات می خرم ... آریا تو هم امیر رو
ببوس و با هم آشتی کنید
آریا هم گونه ی امیر را بوسید
ایلسا : حالا برید بازی کنید تا منم برم واستون خورامی بیارم .
هر دو به سمت اسباب بازی هایشان رفتند ، ایلسا وارد آشپزخانه شد و سینی را برداشت و انواع تنقلات
و نوشیدنی ها را در آن گذاشت ... سپس ؼذای کمکی النا را آماده کرد و بیرون آمد ...
خوراکی ها را به پسر ها داد و روی مبل نشست و مشؽول دادن ؼذای کمکی به النا شد ... النا بادیدن
ؼذا شروع به دست و پا زدن کرد : اَم اَم ...
ایلسا خندید : قربونت بشم ... الان به دخترم اَم می دم بخوره .
در همین حین در باز شد و مادرش وارد شد : سلام .
با طرؾ او برگشت : سلام مامانی ... کجا رفته بودی ؟
یاسمن : خونه فرهاد بودم
ایلسا : حال تارلا و کوچولوش چطوره ؟
یاسمن خندید : هر دوشون خوب بودن
ایلسا : سونو نرفتن ؟
یاسمن با ذوق گفت : چرا دوقلو
ایلسا : جدی ؟ دوقلوان ؟
یاسمن : آره ... تارلا حسابی شکمش بزرگ شده با اینکه تازه سه ماهشه امه مثه رنای شش ماهه نشون
میده
ایلسا : هنوز معلوم نیست پسرن یا دختر ؟
یاسمن : نه اما فرهاد می گفت نمی خوان تا دنیا اومدنشون بفهمن
ایلسا : اینا هم دیوونن
یاسمن سر تکان داد و به اتاقش رفت ... ایلسا هم بقیه ی ؼذای النا را داد
* * * * *
پشت میز کارش نشسته بود و فایل های این چند ماه اخیر را چک می کرد که موبایلش زنگ خورد
همانطور که به صفحه خیره شده بود گوشی را برداشت : بفرمایید ؟
صدای آیلار در گوشش پیچید : ارشیا جان سلام ... خوبی عزیزم ؟
ارشیا : سلام ... ممنون تو خوبی ؟ مازیار و شادی چطورن ؟
romangram.com | @romangram_com