#فرشته_نجات_پارت_216
اونا بشی ؟ هان ؟ میدونی تو این مدت چقدر دارن اذیت می شن باز النا کوچیکه اما امیر چی ؟ توی این
اصلا به اونا توجه کردی ؟!
ایلسا : دوس دارم بمیرم
فرهاد : ا نبینم باز این حرفا بزنیا ؟! تو هنوز بیست و سه سالتم نیست این حرفا چیه می زنی ؟ باید
زندگی کنی خوش بگذرونی از دنیا لذت ببری !
ایلسا : نمی خوام
فرهاد با اخمی ساختگی گفت : درد ! تو بیخود می کنی نمی خوای ... یه ساعته دارم تو گوشت وزوز
می کنم که برگردی بگی نمی خوام ؟!
ایلسا : من خیلی تنهام ... همه ی اون کسایی که دوسشون دارم دارن ولم می کنن و می رن
فرهاد : کی گفته ؟ ما همه پشتتیم ... هممون دوست داریم و تا عمر داریم نوکرتیم ... حالا اشکاتو پاک
کن که ما دلمون واسه همون ایلسای شیطون که با من و بردیا یکی به دو می کرد تنگ شده
ایلسا لبخند تلخی زد و با دست اشک هایش را پاک کرد ، فرهاد لبخندی زد و پیشانی اش را محکم بوسید
... در همین لحظه در باز شد و بردیا وارد شد و بادیدن آن ها در آن حالت چنگی به صورتش زد و با
لحن مسخره ای گفت : وویی ننه ... چرا خبر نمی دین داری کارایی بالای هیجده سال می کنین ما عین
گاو نپریم تو !
ایلسا خندید و گفت : نمردیم و بالاخره تو فهمیدی گاو تشریؾ داری ؟!
بردیا : اینو که همین طور پروندم گاو خودتی و اوت توله هات که از صبح داره ونگ می زنه
ایلسا : کی ؟ النا ؟!
بردیا : گه نه عمه ی من ... خوب اون دیگه بؽل هیشکی هم ساکت نمی شه بش می گم عزیزم همه ی
دخترای دنیا تو بؽل من آروم می شن تو می زنی زیر گریه ؟! با دست چنگ می زنه تو صورتم نگاه کن
تو رو خدا لپم تموم خش خشی شد
ایلسا : حقته
و از جا برخاست و النا را از دست تارلا که پشت سر بردیا ایستاده بود گرفت ... النا با قرار گرفتن در
آؼوش او آرام گرفت
بردیا که دید او ساکت شده نزریکش آمد و گفت : ببین دختره من هن ...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که دوباره النا زد زیر گریه ... ایلسا با دست دیگرش صورت بردیا را به
عقب هل داد : برو اونور بچم زهر ترک شد و النا را کمی تاب داد تا آرام شود
بردیا : برین بابا تواو با اون دختره عتیقت
النا دست و پا زد و با صدایی آرام گفت : ماما ...
ایلسا با تعجب و خوشحالی گفت : چی گفتی ؟ ... داره حرؾ می زنه ... یه بار دیگه بگو ... بگو ماما
النا باز هم گفت : ماما
ایلسا او را تنگ در آؼوش گرفت و سر و صورتش را بوسید
بردیا : بابا بسه کشتی بچه بدبختو
ایلسا : قربونش بشم الهی ... امیر کجاست ؟
فرهاد : بی تابی می کرد ایلیا با آرمین و آریا و شاهین بردش پارک .
ایلسا سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت ...
از آن روز به بعد از این رو زه آن رو شد ... بیشتر وقتش را در کنار بچه ها و خانواده اش بود ... با
اینکه آن شیطنت های سابق را نداشت اما همین هم برای بقیه قابل قبول بود ... صبح ها تا ساعت یک
توی شرکت مهرام کار می کرد و بچه ها را به مهد می برد و عصر ها هم بیشتر به همراه آن ها و البته
آریا که حسابی با امیر جور شده بود به پارک می رفتند گاهی هم مادرش یا سپیده و آرمین که آماده ی
رفتن به مدرسه بود با آن ها همراه می شدند ...
* * * * *
در اتاق باز شد و النا چهار دست و پا وارد شد : ماما ...
ایلسا به سمت او رفت و در آؼوشش گرفت : جانم عزیزم تو چطوری اومدی بالا ؟
النا به پله ها اشاره کرد
romangram.com | @romangram_com