#فرشته_نجات_پارت_215
ؼرق بودند ... نگاه ایلسا پر از بؽض و ناراحتی و خستگی و نگاه ارشیا پر از شور و دلتنگی و حسی
جدید ...
اشکی روی گونه اش سر خورد ... دلتنگی اش حد و اندازه نداشت ... دیدن دوباره ی ارشیا حس
خواستن او را در وجودش زنده کرده بود ... دلش هوای آؼوش گرم و خواستنی او را که اکنون به
شرمین تعلق داشت ، کرده بود ...
ارشیا با ولع به او نگاه می کرد ... تمام وجودش نگاه شده بود و به او می نگریست ... بی آن که بداند
دلتنگ بود ، دلتنگ نگاه پر عشق و شفاؾ زنی که عشقش را با تمام وجود و خالصانه به او تقدیم کرده
بود ... ایلسا با نگاهش التماس می کرد ... بی تاب بود و بی قرار ... دستش را به شدت در دسته ی مبل
می فشرد ... قلبش به شدت می زد و بیشتر از هر لحظه ارشیا را طلب می کرد ...
نگاه حیران خانم بزرگ هم در بین آن ها در گردش بود ... به نظر چیزی ؼیر طبیعی بود ... ایلسا دیگر
طاقت نداشت ... با هر نگاه خیره ی ارشیا ذره ذره آب می شد ... به سختی نگاهش را از او برگرفت و
به سمت دیگری چرخاند ... اما همچنان سنگینی نگاه ارشیا را بر خود حس می کرد ... این نگاه ها تا
آخرین لحظه ی حضور ارشیا در خانه ی آن ها ادامه داشت ...
* * * * *
روز ها از پس هم می گذشتند و در یک چشم به هم زدن چهلم آرش فرا رسید ... مراسم آن را با شکوه
هرچه تمام تر برگزار کردند ...
پس از بهشت زهرا به خانه برگشتند ... ایلسا پس از مرگ پدرش دوباره به خانه ی خودشان برگشته بود
تا مادرش تنها نباشد ...
روی تخت نشسته بود و به عکس پدرش که در کنار عکس ارشیا جا خوش کرده بود چشم دوخت : چهل
روز گذشت بابایی ... چهل روزه بی تو هستم ... چهل روزه که تنهاتر از همیشم ... نگاهش را به سمت
عکس ارشیا چرخاند با بؽض گفت : تو از همه ی دنیا نامرد تری ... یه ساله دارم توی این کره ی خالی
بدون حضورت نفس می کشم ... خسته شدم از بی تو بودن ... تو رفتی ، بابا رفت ، چرا من نمی رم ؟
... خدایا منم ببر راحتم کن ...
شب و روزش رو توی اتاق می گذروند حتی واسه نهار و شام هم پایین نمی رفت ... حتی به النا و
امیرحسین هم توجهی نداشت ، توی اتاق می نشست و به عکس پدرش زل می زد و اشک می ریخت
تا اینکه یک روز فرهاد که از دست رفتارهای بچه گانه ی او عاصی شده بود به اتاق او آمد تا با او
صحبت کند ... تقه ای به در زد و وارد شد : می تونم بیام تو ؟!
ایلسا بی هیچ حرفی به عکس پدرش چشم داشت ، فرهاد وارد شد و کنارش روی تخت نشست : خوبی
موشی موشی من ؟!
جوابی نداد
فرهاد : ایلسا ؟!
آنقدر نگاهش کرد تا نگاه ایلسا هم به سمتش برگشت : عزیز من چرا انقدر خودتو عذاب می دی ؟ باور
کن بابا هم دوس نداره تو اینقدر خودتو ناراحت کنی
ایلسا زمزمه کرد : من کشتمش !
فرهاد نشنید : چی ؟
بلند تر گفت : من کشتمش ، من باعث مرگ اون شدم ... من بابای خودمو کشتم و زد زیر گریه !
فرهاد دستش را میان دستانش گرفت و گفت : کی گفته عزیزدلم ... دکترا گفتن قلب اون از خیلی وقته
ضعیؾ شده بود اون اتفاق هیچ ربطی به تو نداشت
ایلسا بالجبازی میان گریه گفت : نه نه من خودم شنیدم اونا می گفتن دخترش رفته بود پی هرزگی بیچاره
از ؼصه ی مارای اون تموم کرد ... راس می گن من بابامو کشتم ، من خیلی بدم فرهاد من یه آدم کشم
... همه رو اذیت می کنم اول از همه ارشیا رو که نذاشتم اون با عشقش عروسی کنه بعدم بابامو که با
دستای خودم کشتمش حالا هم شما رو ....
فرهاد او را که می لرزید در آؼوش کشید : فدات شم کی گفته که تو ما رو اذیت می کنی اون ارشیا
لیاقت تو رو نداشت لیاقت اون همون دخترای هرزه ان ، هر کی گفته تو باعث مرگ بابات شدی ؼلط
کرده هر کی ندونه من که بهتر میدونم جریان چی بوده ... ایلسا تو که خودتو اذیت می ن کی ما ناراحت
می شیم .... به خودت بیا ببین النا و امیرحسین بهت نیاز دارن مگه نمیخواستی بهترین مادر دنیا واسه
romangram.com | @romangram_com