#فرشته_نجات_پارت_191
رو به بقیه گفت : ایلسا یه مدت تا حالش بهتر بشه میاد خونه ی خودمون
ایلسا نگاه پر حسرتش را ارشیا دوخت و لبخند کمرنگی زد و توی دلش گفت : تو بردی ارشیا ... من
تسلیم می شم ... اما نه به خاطر تهدید تو به خاطر عشقی که بهت دارم ... یه عاشق هیچوقت دلش نمی
خواد معشوقش ناراحت باشه ... من از زندگیت حذؾ می شم به خاطر خوشیت ... .
روی برگرداند و سوار ماشین شد در طول راه ساکت بود و به ؼر زدن های مادرش که می گفت کار
خوبی نکرده بدون شوهرش به خانه ی آن ها می رود گوش می داد و پوزخندی هم صورتش را پوشانده
بود .
ارشیا پس از رفتند آن ها سوار ماشینش شد و به سمت خانه به راه افتاد ... تقریبا همه چیز بر وفق
مرادش بود ... به نظرش ایلسا تصمیمش را گرفته بود که به طلاق توافقی رضایت دهد و این برای او
عالی بود ...
فصل بیست و چهار
ایلسا سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و به فکر فرو رفته بود که در زدند ... سر بلند کرد : کیه ؟
فرهاد : منم فرهاد ... بیام تو ؟
ایلسا : آره بیا
فرهاد با خنده وارد شد : چه طوری بادمجون بم ؟ تو که هنوز زنده ای ؟ من گفتم اون طور که تو از پله
ها پرت شدی به سلامتی سقط شدی
ایلسا لبخند کمرنگی زد و نگاهش را از او برگرفت ... فرهاد روی تخت کنارش نشست و دست زیر
چانه اش برد و رویش را به سمت خود برگرداند : چی شده موش موشی من ناراحته ؟
ایلسا : هیچی
فرهاد : دروغ نگو هم تو هم من می دونیم که یه چیزی شده که یه هفته است از خواب و خوراک افتادی
و حاضر هم نیستی بری خونه ی خودتون
ایلسا که موقعیت را بهترین برای گفتن تصمیمش می دید گفت : دیگه اون جا نمی رم
فرهاد : کجا ؟
ایلسا : خونه ی ارشیا !
فرهاد متعجب گفت : چی میگی ؟ منظورت چیه ؟
ایلسا : می خوام از ارشیا جداشم
فرهاد : چی ؟!؟!؟!؟
ایلسا : می خوام طلاق بگیرم
فرهاد : واسه چی ؟ می فهمی گی داری میگی ایلسا ؟
ایلسا بؽض کرد : آره می فهمم این طوری واسه هر دومون بهتره اون میره پی زندگیه خودش منم دنبال
بدبختیم
فرهاد با تردید پرسید : ارشیا چیزی بهت گفته ؟
ایلسا : نه تصمیم خودمه
فرهاد : مگه تو نمی خواستی هر جور شده واسه بدست آوردن ارشیا تلاش کنی ؟
ایلسا : یه زمانی می خواستم اما حالا دیگه نه !
فرهاد : چرا ؟
اشکش جاری شد : چون اون می خواد برگرده پیش شرمین
فرهاد تقریبا داد زد : چیییییی ؟!
ایلسا : آروم باش فرهاد نمی خوام مامان اینا بفهمن
فرهاد : چی چی رو آروم باشم ... اون عوضیه هوس باز وقتی این بلا رو سرتو آورده فیلش یاد
هندوستان کرده ؟ ... ایلسا اون روز چرا از پله ها پرت شدی ؟ به ارشیا و شرمین ربط داره ؟
ایلسا متعجب گفت : منظورت چیه ؟
فرهاد : وقتی افتادیس دیدم ارشیا و شرمین پشت سرش از پله ها اومدن پایین
ایلسا سرش را پایین انداخت و گفت : خوب من ... دیدم که ... اونا داشتن ... داشتن همو می بوسیدن
romangram.com | @romangram_com