#فرشته_نجات_پارت_190
در باز شد و خانواده اش داخل شدند ... به تک تک آن ها نگاه گذرایی انداخت و نگاهش روی چهره ی
ارشیا خیره ماند ... نگاهش پر بود از ناراحتی و درد ... لب های کوچکش می لرزید
یاسمن با بؽض بالای سرش ایستاد و دستی به سرش کشید : عزیزم خودتو ناراحت نکن اگه خدا بخواد
بازم حامله می شی
ایلسا بی هیچ حرفی به ارشیا چشم داشت ... همه ی کسانی که در اتاق بودند نگاه خیره ی او را دیدند به
همین دلیل اتاق را به آرامی ترک کردند
ارشیا به او نزدیک تر شد و کنار تختش ایستاد ... ایلسا همچنان به او نگاه می کرد ... هیچ کدام حرفی
نمی زدند ... بالاخره ایلسا این سکوت را شکاند : هیچوقت به خاطر از بین رفتن پسرم نمی بخشمتت
ارشیا !
ارشیا سرد پاسخ داد : اون یه اتفاق بود و هیچ ربطی هم به من نداشت
ایلسا حیران ماند : تو به اون میگی اتفاق ؟! ... رفتار تو و اون دختره ی هرزه می گی اتفاق ؟
ارشیا : درست صحبت کن ایلسا تازه بدم نشد که تو این مدت من به این نتیجه رسیدم که شرمین واقعا
تؽییر کرده
ایلسا : منظورت چیه ؟
ارشیا : من می خوام با شرمین باشم ... ما باید از هم جدا شیم
ایلسا : محاله ... من این همه وقت تو رو تحمل نکردم که حالا ازت طلاق بگیرم داغ اون دختره ی هرزه
رو به دلت می ذارم
ارشیا : تو هم نخوای من طلاقت می دم
ایلسا پوزخندی زد : مگه الکیه ؟
ارشیا : از الکی هم الکی تره ... دکتر گفت به خاطر ضربه ای که به شکمت وارد شده رحمت رو در
آوردن و تو دیگه نمی تونی بچه دار بشی و این یه برگ برنده واسه منه که زود تر از شرت خلاص بشه
کافیه مدارکت رو ببرم پزشکی قانونی و مدرک بگیرم
ایلسا با دهانی باز نگاهش کرد : دروغ می گی ؟!
ارشیا این بار پوزخند زد : ابدا کاملا راسته البته من این فرصت رو بهت می دم که خودت بری به
خانوادت بگی که ارشیا رو نمی خوام و به خواست خودت طلاق بگیری اما اگه نمی خوای می تونم
خودم برم با توجه به شرایطت درخواست طلاق کنم البته اینطور دیگه آبروی خودت میره و همه جا دیگه
می گن ایلسا حامله نمی شد و شوهرش طلاقش داد ... این دیگه به نظر خودت بستگی داره
ایلسا با چشمانی پر از اشک گفت : خیلی پستی ارشیا .... خیلی پستی !
ارشیا لبخندی زد : اون دیگه نظر لطفته ... فعلا با اجازه ات .
و از اتاق خارج شد ... ایلسا سرش را برگرداند و به گریه افتاد : یعنی باید از ارشیا ، از عشقم که این
همه واسه نگه داشتنش ضجر کشیدم دست بکشم ؟ خدایاااا چرا این طور شد ... آخه من چطوری از
ارشیا دست بردارم ؟ من بدون اون می میرم ... خداجون خودت کمکم کن تو که می دونی من چقدر
دوسش دارم ... خدایااااا !
* * * * *
چند روز بعد از بیمارستان مرخص شد ... در تمام این مدت به حرؾ های ارشیا فکر کرده بود و تصمیم
نهایی اش را گرفته بود ... آن روز ارشیا و آرش و یاسمن و تارخ و صدؾ به بیمارستان آمده بودند ...
ایلسا با کمک پدرش از بیمارستان خارج شد ... آرش او را به سمت ماشین ارشیا می برد که ایلسا گفت :
بابا کجا داری می بریم ؟
آرش : می برمت تو ماشین ارشیا
ایلسا : اما من می خوام بیام خونه ی خودمون
آرش متعجب گفت : خونه ی ما ؟
ایلسا : آره
آرش : چرا باباجان ؟
ایلسا : بریم بعدا براتون توضیح می دم
آرش سرش را تکان داد و با توجه به وضعیت ایلسا دیگر ادامه نداد و او را به سمت ماشین خود برد و
romangram.com | @romangram_com