#فرشته_نجات_پارت_189


صورت او نگه داشت : ارشیا !

ارشیا در سکوت به او خیره شد و او ادامه داد : من خیلی پشیمونم ارشیا ... تازه دارم می فهمم چقدر

دوست داشتم ... وقتی کنار اون دختر می بینمت می فهمم کی بودی برام و چقدر راحت از دستت دادم ...

ارشیا برگرد پیشم

ارشیا به خود آمد : می فهمی چی داری می گی شرمین ؟ من زن و بچه دارم

شرمین : من می دونم دوسشون نداری ... تو فقط عاشق منی ... می دونم .





ارشیا : نه شرمین خواهشا برو الان اگه کسی ما رو با هم ببینه ...

لب های شرمین روی لب هایش نشست و مانع از ادامه ی حرفش شد ... در نظرش لب های او هنوز هم

همان گرما و لذت گذشته را داشتند ...

* * * * *

خشکش زد ... ارشیا بود و شرمین ... در بد ترین وضع ممکن ... شرمین روی پاهای ارشیا نشسته بود

و همدیگر را می بوسیدند ... اشک در چشمانش جمع شد ... لب هایش لرزید و سرش گیج می خورد ...

نگاه ارشیا به سمتش برگشت و به سرعت شرمین را از خود دور کرد و به در جایش ایستاد ... ایلسا فقط

نگاهش کرد ... نگاهی که پر از درد و رنجش بود ... پر از حرؾ و گلایه ... دستش را مقابل دهانش

گذاشت و به طرؾ پله ها رفت ... شقیقه هایش می زد و بؽضش داشت می ترکید ... هنوز نه پله ی

دیگر مانده بود که چشمانش سیاهی رفت و به زیر پایش خالی شد و به سمت پایین پرتاب شد ... تمام نه

پله را قل خورد و پرت شد ... با صدای داد خانم بزرگ همگی به سمتش دویدند ... ارشیا هراسان

خودش را به او رساند ... فرهاد خشمگین به او و شرمین که پشت سرش می آمد نگاه کرد و به طرؾ

ایلسا رفت و او را که از درد ناله می کرد از آؼوش ارشیا بیرون کشید و به سمت ماشین برد و به

سرؼت به طرؾ بیمارستان راند ...

او را روی برانکارد قرار دادند و به سمت اتاق عمل بردند ... فرهاد ... ارشیا ... ایلیا ... آرش ...

یاسمن ... ساؼر ... سپیده ... صدؾ ... تارخ ... آیلار ... جلوی در اتاق عمل نگران قدم میزدند ...

صدؾ و یاسمن گریه می کردند و فرهاد هم بؽض کرده بود ... می دانست هر چه که هست به ارشیا و

شرمین مربوط است ...

بالاخره دکتر پس از ساعتی بیرون آمد ... همه به طرفش هجوم بردند ... فرهاد زود تر از همه پرسید :

چی شد دکتر حالش چه طوره ؟

دکتر سرش را تکان داد : جای نگرانی نیست حال مادر کاملا خوبه ... اما بچه ...!

یاسمن نالید : سقط شد ؟

دکتر : متاسفانه بله ! ...

نگاه ناباور همه از جمله ارشیا روی دهان دکتر ثابت ماند ... او ادامه داد : بر اثر ضربه ای که به

پهلوشون وارد شده بچه سقط شده ... ایشون خونریزیه داخلی داشتن ... جفت به دهانه ی رحم چسبیده بود





و ما به سختی اونو بیرون آوردیم ...به همین خاطر به رحمشون آسیب وارد شده و ما مجبور شدیم رحم

رو دربیاریم ... سنشون هم که کمه ... ایشون دیگه هرگزنمی تونن باردار بشن

دکتر پس از پایان حرؾ هایش رفت و آن ها هنوز در شک بودند ... یاسمن و صدؾ آرام آرام اشک می

ریختند

یاسمن : بیچاره دخترم ...!

آرش دست زیر بازویش انداخت : آروم باش خانوم ... حتما حکمتی بوده توش

یاسمن سرش را تکان داد و دوباره گریه کرد

چند لحظه بعد ایلسا را خوابیده روی برانکارد از اتاق عمل بیرون آوردند ... نگاه ارشیا روی شکم

صاؾ او ثابت ماند ... هیچ حس خاصی نداشت ایلسا را به اتاقی بردند و آن ها هم پشت سرش روان

شدند ...

صدؾ از بقیه در خواست کرد که چیزی از حرؾ های دکتر به ایلسا نگویند بقیه هم موافق بودند ...

چند ساعت بعد ایلسا بهوش آمد ... ناباورانه دستش را روی شکمش قرار داد و در حالیکه اشک در

چشمانش جمع شده بود نالید : پسرم !


romangram.com | @romangram_com