#فرشته_نجات_پارت_188

بردیا : عمه جان از شما که خواستگاری نکردن از ستاره خواستگاری کردن اون باید جواب بده !

ایلسا با دست به کمرش زد : ساکت شو خوشمزه ! وقتی دو تا بزرگتر دارن حرؾ می زنن یه جوجه

فنچو نمیاد زر بزنه ...





ترنگ گفت : این درسته باید خوده ستاره نظر نهایی رو بده

همه به ستاره نگاه کردند ... بردیا با لبخند نگاهش می کرد و آرام گفت : بالاخره بعد از اون همه انتظار

...

ایلسا متعجب گفت : چی میگی ؟

بردیا به سمتش برگشت و آرام گفت : ستاره سال هاست ارسلان رو دوس داره وقتی ارسلان ازدواج کرد

خیلی حالش خراب بود ... با کمک ارشیا دوباره سرپا شد ... مامانش و خانم بزرگ و خیلی از کسانی که

این جا هستن این موضوع رو می دونن ...

ایلسا به شدت تعجب کرده بود : جد ااً ؟

بردیا : به جون تو

ایلسا : یعنی حالا جوابش مثبته ؟

بردیا : نمی دونم خوب الان شرایط فرق کرده

ایلسا به ستاره چشم دوخت ... ستاره آهسته جواب داد : خوب من نمی تونم که حالا چیزی بگم

خانم بزرگ : دخترم دوهفته بهت وقت بدیم فکر کنی خوبه ؟

ستاره : بله

خانم : خوبه ... من و عماد هم هیچ مخالفتی با این وصلت نداریم

دیگر کسی راجع به این موضوع صحبت نکرد ... خانم بزرگ در کنار ایلسا جای گرفت : تو چه می

کنی دختر با اون پهلوون ما !

ایلسا خندید : خوبه خانم بزرگ فقط گاهی اذیت می کنه ... مثه باباشه

خانم بزرگ : اون که بله ... می گن پسر کو ندارد نشان از پدر ... چند وقته دیگه مونده ؟

ایلسا : سه ماه دیگه ... تو بهار به دنیا میاد

خانم بزرگ : اسمی براش انتخاب نکردین ؟

ایلسا : خوب نظر من تنها که مهم نیست ... اما اگه من همیشه دوست داشتم اسم پسرم امیر حسین ) نام

نیکو ( باشه

خانم بزرگ : اسم خوبیه





ایلسا : ارشیا زور گوئه میگه خودم اسم پسرمو می ذارم

خانم بزرگ : ارشیا ؼلط کرد ... حالا کجاست ؟

ایلسا نگاهی به دور برش انداخت : ا ... همین حالا همین جا بود ... بذار برم ببینم کجاست ؟!

خانم بزرگ : تو نمی خواد به یکی از بچه ها می گم

ایلسا : نه خانم بزرگ خسته شدم نشستم یه گوشه یه خورده باید تحرک داشته باشم

خانم بزرگ : باشه عزیزم .

ایلسا اول به آشپز خانه و دست شویی سر زد و وقتی او را ندید به طبقه ی بالا رفت ... بیست پله را هن

هن کنان بالا رفت و در اتاق را یکی یکی باز رفت ... نبود نا امید به سمت پله ها که نگاهش به قسمت

پشتی طبقه ی دوم که نشیمن بود افتاد ...

* * * * *

ارشیا حسابی حوصله اش سر رفته بود به همین خاطر از جا برخاست و به طبقه ی بالا رفت روی مبل

نشیمن نشسته بود و به زندگیش فکر می کرد ... به خودش ... ایلسا ... اون بچه ... نمی دانست چه کند

... واقعا خسته بود ... توان ایستادن در برابر خانواده اش را هم نداشت ... از طرفی با هر بار دیدن

شرمین دلش هوای او را می کرد ... با وجود خیانتی که کرده بود هنوز هم او را دوست می داشت و اگر

ایلسا و آن بچه نبودند شاید به سمت شرمین کشیده می شد ...

در فکر ؼرق بود که دستی شانه اش را لمس کرد ... برگشت و شرمین را دید ...

شرمین به آرامی در کنارش جای گرفت و دست او را در دست گرفت ... ارشیا توان مقابله با او را

نداشت ... او در نظرش از همیشه زیباتر بود ... شرمین کمی خود را جلو کشید و صورتش را مقابل

romangram.com | @romangram_com