#فرشته_نجات_پارت_187


فرشته با تعجب گفت : چی ؟ می خوای زن بگیری ؟

ارسلان : آره انقدر تعجب داره ؟

فرشته : نه مادر ... خیلی هم خوشحال شدم ... حالا کیو می خوای بگیری ؟ از همکاراته ؟





ارسلان : نه ...

فرشته : پس کی ؟

ارسلان : ستاره است .

فرشته : چی ؟؟؟

ارسلان : ستاره ... دختر عمه ترنگ

فرشته : چرا اون ؟

ارسلان : نمی دونم حس می کنم ازش خوشم میاد

فرشته : فکر می کنی عمت اونو به تو که ازدواج کردی و یه بچه هم داری میده ؟؟؟

ارسلان : منم واسه همین گفتم شما باهاش صحبت کنین

فرشته : من میگم اما بعید می دونم قبول کنن

ارسلان : حالا شما صحبت کنین

فرشته : بسیار خوب ...

* * * * *

ارشیا با دست پر وارد خانه شد : ایلسا ... ایلسا کجایی ؟

ایلسا هن هن کنان به استقبالش آمد شکمش حسابی برآمده شده بود : چی شده ؟

ارشیا : هیچی خواستم ببینم باز نرفته باشی آپارتمان گردی

ایلسا : ا خوب حوصله ام تو خونه سرمی ره تو هم که همش بیرونی !

ارشیا : انتظار داری کارمو ول کنم بیفتم دنبال تو ؟؟؟

ایلسا : بله وظیفته !

ارشیا : بسه بسه ... بیا کمک اینا رو ببرم تو

ایلسا : من حامله ام خیر سرم نمی تونم چیز سنگین بلند کنم





ارشیا : حالا اگه خودنی و لواشک و آلوچه بود با سر می اومدی !

ایلسا خندید و به پذیرایی رفت و ارشیا هم به دنبالش رفت وسایل را روی اپن گذاشت و گفت : هفته ی

دیگه همه دعوتیم خونه ی خانم بزرگ

ایلسا : چه خبره ؟

ارشیا : مهمونیه همین طوری !

ایلسا : مامان بابای منم هستن ؟

ارشیا : آره !

ایلسا : باشه می ریم ...

ارشیا خرید ها را جایگذاری کرد و به اتاقش رفت و تا آخر شب بیرون نیامد ...

* * * * *

آخر همان هفته به خانه ی خانم بزرگ رفتند ... ایلسا تمام مدت کنار ارشیا نشسته بود و میوه می خورد

هنوز هم با فرهاد و پارسا و ساؼر سرسنگین بود ... آن ها تقریبا کارهای عروسیشان را کرده بودند ...

حدود سه هفته ی دیگر عروسی بود کارت هایشان را هم پخش کرده بودند ... آن ها هم متوجه قهر ایلسا

شده بودند اما نمی توانستند کاری انجام دهند ... مدام سعی می کردند مانند قبل سر به سر او بگذارند و به

او نزدیک شوند اما ایلسا محلشان نمی گذاشت ... شاید حق داشت ... شاید هم نه ! ...

شرمین و خانواده اش هم طبق معمول بودند ... همان شب فرشته در حضور همه از ستاره برای ارسلان

خواستگاری کرد ... بردیا زد زیر خنده : بابا ارسلان چه خبره ... یکی یکی ... تو دو دو تا می گیری ما

هنوط تو یکیش موندیم ... خدا شانس بده ... دست راستت زیر سر ما

همه متعجب خندیدند ... ستاره شوکه بود ... نمی دانست خوشحال باشد یا نه !

ترنگ گفت : فرشته جان حسابی ما رو قافلگیر کردی ... نمی دونم چی بگم


romangram.com | @romangram_com