#فرشته_نجات_پارت_183
عجب که اینطور !
پارسا : قراره همین تهران بمونن تازه یه روز قرار بزارین با هم آشنا شین
الهه : باشه ... من یه زنگ بزنم به یاسمن بگم
پارسا : الان ساعت دوازده مادر جان ... صبر کن فردا زنگ بزن !
الهه : آه راس می گی ... شام خوردی ؟
پارسا : آره مامان خوردم میرم بخوابم
الهه : باشه برو عزیزم
* * * * *
آخر همان هفته پدر تارلا خانه ای در یکی از نقاط شمالی تهران خرید و به آن جا نقل مکان کردند ...
مدتی بعد هم مهمانی برگزار کرد تا با خانواده فرهاد و پارسا آشنا شود ...
ایلسا با ذوق کنار تارلا نشست و گفت : می گم زن داداش بابات چه خوش تیپه ... اِی کلک تو بابا به این
خوش تیپی داشتی قایمش کرده بودی ؟
تارلا خندید : ا بی حیا ارشیا کجاست بیاد جمعت کنه ؟!
ایلسا چشم هایش را گرد کرد : چی ؟ نفهمیدم ؟ ... حواست باشه داری با خواهر شوهرت حرؾ می زنی
من از اون خواهر شوهرام که چشم دیدن زن داداش رو ندارنا ؟!؟!؟
تارلا : منم از اون عروسای حسوده دو به هم زنم ؟!
هر دو به هم نگاه کردند و زدند وزیر خنده !
فرهاد کنارشان نشست و دست در گردن تارلا انداخت : چی وز وز می کنی دم گوش خانومم موشی ؟!
ایلسا : موشی خودتی من الان دیگه مامان شدم واسه خودم
فرهاد : آره ... یه مامان موشی خوشکل ... ایلسا آخه تو هنوز بچه ای بچه واسه چیت بود ؟
ایلسا : خواست خدا بود تازشم مگه بده یه همبازی گیر خودم میاد ...
فرهاد : خاک بر سرت اون بچته نه دوست مهدکودکت بچه سه ساله ... بعد بگو چرا می گی موشی از
بس خنگی !
تارلا لیوان آبی به دست فرهاد داد : بیا فرهاد جون بخور چرا اذیتش می کنی بخور و بگو به سلامتی
بچه اش
فرهاد خیره نگاهش کرد و گفت : خدایا اینم زن بود به من دادی ؟ با دست آرام ضربه ای به سرش زد :
عقل کل آبو به سلامتیه خر می خورن !
ایلسا با این حرؾ به قهقهه افتاد ... خود تارلا هم خنده اش گرفت و ریز خندید ...
فرهاد نگاهشان کرد : دیوانه ها !
هر دو همزمان گفتند : خودتی !
فرهاد : آینه خدا به روتون
ایلسا : بچه پر رو مثه بچه دبستانی ها ... ادایش را در آورد : آینه خدا به روت
فرهاد تارلا را از کنار او بلند کرد و گفت : من این خانومم رو ببرم تا تو دیوونه اش نکردی
ایلسا : خیلی دلتم بخواد با من هم صحبت بشه
فرهاد : نمی خوام
ایلسا : به درک
با رفتن آن ها ایلسا هم از جا برخاست و به کنار ارشیا بازگشت ... در کنارش نشست و گفت : ارشی یه
پرتقال پوست بکن بده بخورم
ارشیا : مگه خودت چلاقی ؟
ایلسا : نه اما دوس دارم تو بهم بدی
ارشیا : نوکر بابات ؼلام سیاه
ایلسا با لحن بامزه ای گفت : ؼلامه سیاه ... یه پرتقال بده بخورم ... با ارشیا بود
ارشیا چپ چپ نگاهش کرد : خیلی پر رویی !
ایلسا : هه ... کی یه کی میگه ... پر رو بودن از سر و روت میباره
romangram.com | @romangram_com