#فرشته_نجات_پارت_184

ارشیا : همچنین

ایلسا : اینقدر بدم از آدمایی که هی میگن همچنین

ارشیا : همچنین

ایلسا کمرش را نشگون گرفت : خفه ... خم شد و از روی میز پرتقالی برداشت و به دستش داد : پرتقالتو

پوست بکن

ارشیا با حرص نگاهش کرد ...

ایلسا : چته ... خوشکل ندیدی ؟

ارشیا : خوشکل ... اون که هر وقت میرم جلو آینه می بینم

ایلسا : باز داره آمپر اعتماد به نفسا می چسبه به سقؾ





ارشیا پرتقالی به دهانش چپاند : خفه !

ایلسا با دهان پر گفت : از تو قلدر تراش نتونستن منو خفه تو که دیگه عددی نیستی

ارشیا : ایلسا به خدا سرسام گرفتم

ایلسا : به من چه ...

ارشیا : ایلسا !

ایلسا خندید : جونم شووری !

ارشیا به سرش زد : خدایا بابا تو رو خدا یه دقیقه ساکت باش !

ایلسا : باشه خوب !

بعد از شام همگی در سالن جمع شدند و دوباره به گفت و گو پرداختند ... کم کم بحث به ازدواج بچه ها

کشیده شد ... یاسمن گفت : بهتره هرچه زود تر مراسمی براشون بگیریم بفرستیمشون سر خونه

زندگیشون

ایلسا : نه بابا ... تا بعد زایمان من حرفشو نزنین ... می دونید من چقدر آرزو داسه عروسی این دو تا

دارم ؟؟؟

فرهاد : اِی بابا نمیشه که به خاطر تو و اون منگوله ات ما منتظر بمونیم

ایلسا : چند ماه صبر کردی شیش ماهه دیگه هم روش

فرهاد :شیش ماه ؟!؟!؟

ایلسا : درد شما بخواین تالار بگیرین شش ماه شش ماه بهتون نوبت می دن ... از همین حالا دنبالش

باشین اما مراسم بعد زایمان من !

الهه : به نطر منم هر چه عروسی زود تر باشه بهتره ...

ایلسا : الهه جون شما دیگه چرا حالا فرهاد و تارلا چند ماهه نامزدن پارسا و تلناز که تازه دوماهم نشده

نامزد شدن

الهه : خوب ایلسا جان تو که بهتر می دونی من چند وقته منتظر ازدواج پارسام حالا که خودش تلناز جان

رو پسندیده چرا ما دس دس کنیم ؟!





ایلسا جواب نداد اما حسابی بهش بر خورده بود ... بالاخره هم کار خودشان را کردند و عروسی را برای

سه ماه بعد گذاشتند ... عروسی مهرام و پارسا و فرهاد در یک روز گذاشته شد ...ایلسا دیگه رسما عزا

گرفته بود ... سه ماه دیگه تقریبا شش هفت ماهش می شد و شکمش اندازه یه بادکنک ...

رو به ارشیا گفت : ارشیا من خسته شدم شامتم که خوردی پاشو یه بهونه جور کن بریم

ارشیا : خانم ناز نازو به خاطر چی ناراحت شدی ؟

ایلسا : من ناراحت نشدم

ارشیا : کاملا پیداست

ایلسا اخم کرد : خوب حق دارم اگه من به زن دایی نگفته بودم که خود پارسا تا صد سال دیگه بهش نمی

گفت عاشق شده ؟ یا همین فرهاد اگه من به مامان نگفته بودم عمرا می رفت خواستگاری تارلا ؟ اونوقت

خودم با هزار تا آرزو واسه عروسیشون با یه شیکم اندازه ی توپ قلقلی برم تو مراسمشون

ارشیا : خانومی ... تو که از همشون خوشکلتری ... مگه نشنیدی می گن زنا وقتی حامله می شن

خوشکل تر می شن ؟!

ایلسا دهن کجی کرد : آر مخصوصا با شیکمای گندشون و دست و پاهای ورم کرده ... یه دفعه بؽضش

romangram.com | @romangram_com