#فرشته_نجات_پارت_182

پارسا : ساکت زر زر نکن

فرهاد : چشم با جناق جان

در حال خندیدن بودند که در اتاق باز شد و تلناز به همراه پدر و مادرش با خنده بیرون آمدند ... فرهاد :

خوب به سلامتی اینم آشتی کرد





تلناز به کنار پارسا آمد : سرت درد نمی کنه ؟ خوبی ؟

پارسا : آره خوبم

تلناز : اگه درد داری مسکن بدم بخوری ؟!

فرهاد با خنده گفت : تلناز فکر کنم خانوم من داره دکتر میشه تو دارو تجویز می کنی ؟

تلناز : ساکت شو ... تا دیروز هی ؼش و ضعؾ می اومد که تارلا رو بهش بدیم ... حالا خانومم خانومم

برام می کنه

همه خندیدند ...

تیروانا رو به پدرش گفت : بابا جون این جناب سرگرد زخم و زیلی که می بینین آقا پارسای گل شوهر

تلناز خانومه و البته پسر داییه فرهاد

پارسا با پدرش دست داد و فرهاد پس گردن تیروانا زد : بچه پر رو چرا به پارسا می گی آقا به من

نمیگی ؟

تیروانا گردنش را مالید : چون اون آقاست تو که دیوونه ای !

فرهاد پس گردنی دیگری به او زد : نه ... باباتو دیدی زبون در آوردی ... فکر نکن نمی تونم جلوی

بابات بزنمت ؟

تیروانا زبونش را بیرون آورد : من از اولم زبون داشتم تو ندیدی

تارلا : تیروانا درست صحبت کن با فرهاد

تیروانا ادایش را در آورد و پدرش با خنده گفت : تیروانا خواهرات که شوهر کردن واسه تو زن نگرفتن

؟

تیروانا : نه بابا مگه من دیوونم مثه اینا خودمو پایبند زن و زندگی کنم ؟ من می خوام آزاد باشم

پارسا : یعنی الان ما در بندیم ؟

تیروانا : بله دیگه ... فکر می کنی نمی دونم هر جا که می رین زنگ می زنین راپورت می دین به

آبجیام ؟

همه خندیدند ... آن شب به همه شان خوش گذشت حامی از داماد هایش خیلی خوشش آمد و قرار شد در

اولین فرصت با خانواده هایشان آشنا شوند ...





آخر شب فرهاد و پارسا رفتند و آن سه هم به همره پدر و مارد خود در سالن پذیرایی تشک انداختند و

خوابیدند ... قرار شد پدرش در اولین فرصت یک خانه ی خوب و بزرگ در تهران خریداری کند پدرش

هم کارخانه اش را به دست باجناقش که به تازگی ورشکست شده بود بسپارد تا هم کسی از کارخانه

مراقبت کند و هم باجناقش بتواند از نو سرمایه اش را بنا کند ... خودش هم شرکت مهندسی بنا کند که

خودش و تلناز آن را اداره کنند ...

* * * * *

الهه با دیدن پارسا با آن سر زخمی و باند پیچی شده گفت : خدا مرگم بده پارسا چی شده ؟

پارسا : پیزی نیست مامان با یکی دعوام شد

الهه : دعوات شد ؟ با کی ؟

پارسا : با تلناز رفته بودیم پارک دو تا پسر مزاحم شدن و بعدم درگیر شدیم و رفتیم کلانتری و بعدم

فهمیدیم که یارو نیم گرم مواد با خودش داشته

الهه : تو با این کارات تن و بدن منو می ارزونی همش

پارسا : چرا مادر من من که همیشه از پسشون بر اومدم ... راستی یه خبر

الهه : چی ؟

پارسا : پدر و مادر تلناز برگشتن

الهه با تعجب گفت : مگه کجا بودن ؟

پارسا : شیراز ... و همه ی ماجرا را برایشان تعریؾ کرد ... بعد از اتمام حرؾ های او یاسر گفت :

romangram.com | @romangram_com