#فرشته_نجات_پارت_181
سروان : حتما
سرهنگ : پارسا جان بیا بریم اتاق من
پارسا : شرمنده سرهنگ باید تلناز رو ببرم خونشون دیر وقت هم شده انشالله یه وقت دیگه مزاحمتون
میشم
رفیعی : باشه هر جور میلته
پارسا : پس فعلا خداحافظ
رفیعی : به سلامت ... خداحافظ
تلناز هم خداحافظی کرد و هردو از کلانتری بیرون آمدند ... سوار ماشین شدند و به سمت خانه ی تلناز
به راه افتادند ... پارسا او را مقابل در پیاده کرد : بفرما خانوم خانوما !
تلناز : مگه نمیای بالا ؟
پارسا : نه دیگه می رم خونه
تلناز : بیا بالا تارلا پانسمانتو عوض کنه ... این طور خیلی بده ... تازه فرهادم هنوز این جاست اون
ماشینش
پارسا پیاده شد و همراه هم به خانه رفتند ...
* * * * *
تارلا با دیدن سر پارسا نگران پرسید : چی شده ؟ سرش چرا زخمیه ؟
تلناز : هیچی یه درگیری پیش اومد رفتیم کلانتری ... می گم خوبه آدم آشنا پلیس داشته باشه
فرهاد هم پیششان آمد : چی شده ؟
پارسا : هیچی به خدا بابا چرا انقدر نگرانین ... تارلا خانوم برو اون دم و دستگاهتو بیار این پانسمان نا
رو عوض کن ببینم ... می خوام ببینم تو اون دانشگاه خراب شده چی بهتون یاد می دن .
هنوز پدر و مادرش را ندیده بود ... آن ها با سرو صدای آن ها به حال آمدند ... تلناز به سمت پذیرایی
برگشت که آن ها را دید ... خشکش زد ... تارلا نگران به او چشم دوخت ... پارسا هم متوجه آن ها شده
بود و به آن ها نگاه می کرد ... تا حدودی شاید جریان را فهمیده بود ...
تارلا به شانه ی او زد : تلناز !
تلناز به خودش آمد و اخم کرد و به سمت اتاقش دوید ... تارلا خواست به دنبالش برود که پارسا گفت :
من میرم و به دنبالش رفت
در را باز کرد و وارد شد ... تلناز گوشه ای نشسته بود ... پارسا نزدیکش شد و کنارش نشست : خانومم
؟
تلناز رویش را برگرداند ... پارسا : من چی کار کردم که خانمم باهام قهر کرده ؟
تلناز : تو هیچ کاری نکردی
پارسا : نمی خوای به من بگی اون خانم و آقا کین ؟
تلناز : پدر و مادرم
پارسا : خوب این ناراحتی داره ؟
تلناز : دوسشون ندارم نمی خوام بیان این جا
پارسا : اگه نیان چه جوری رضایت بدن من و تو با هم عروسی کنیم ؟
تلناز : پارسا حوصله شوخی ندارم
پارسا : باشه ... حداقل اجازه بده بگن واسه چی اومدن این جا
تلناز : نمی خوام
پارسا : تلناز به حرفم گوش بده ضرر نمی کنی
تلناز : فقط به خاطر تو
پارسا خندید و گونه اش را بوسید : قربون تو بشم من همین جا باش تا من بگم بیان
بیرون رفت و به آن ها گفت که داخل بروند خودش هم به همراه تارلا به آشپزخانه رفت تا پانسمان سرش
را عوض کند و هم جریان را برای آن ها بگوید
فرهاد با خنده گفت : پلیس بودن هم بد چیزی نیستا ؟
romangram.com | @romangram_com