#فرشته_نجات_پارت_178

تیروانا این بار گفت : چطور ؟ ایشون که به قول خودشون می مردن واسش ؟!

پدرش با شرمندگی سرش را پایین انداخت : اون یه نقشه داشت که من تمام ثروتمو به نامش کنم که بعد

با وکیل شرکت فرار کنن اما مامانت یه بار اتفاقی اونا رو با هم می بینه و میاد به من میگه خوب من

اول باور نکردم اما بعد خودمم به رفتاراشون که دقت کردم مشکوک شدن بهشون به خاطر همین وقتی یه

مدت تعقیبشون کردم ماجرا رو فهمیدم و اونا رو تحویل پلیس دادم ... این مال یه ساله پیشه الان یه ساله

داریم دنبالتون می گردیم با یه کم تخقیق از زیر زبون زن رحیم ) مهربان ( کشیدیم که اومدین تهران ...

خیلی وقته دنبالتونیم تا یه هفته پیش اتفاقی تیروانا رو نزدیکی میرداماد دیدیم اول شک کردیم اما بعد که

تلناز رو هم باهاش دیدیم فهمیدیم خودشونن تعقیبشون که کردیم این جا رو پیدا کردیم ... خیلی با خودمون

کلنجار رفتیم تا تونستیم بیایم ... تارلا بابا ما رو می بخشین ؟

تارلا سرش را پایین انداخت و آرام اشک ریخت : اگه همون اول حرفای ما رو باور می کردین الان این

همه ما بدبختی نمی کشیدیم

پدرش : من معذرت می خوام عزیزم ... خواهش می کنم منو ببخشین

تارلا نزدیکش شد و در آؼوش پدرش جای گرفت : بابایی ...

پدرش با چشمانی پر اشک او را در آؼوش گرفت و صورتش را بوسید : جانم عزیز دلم ...

تارلا : دلم واستون تنگ شده بود

حامی : منم بابا جون .

بعد از پدرش در آؼوش پر مهر مادرش جای گرفت ... و پس از او تیروانا ...





پدرش پرسید : تلناز کجاست ؟

تارلا : رفته بیرون ... الانا دیگه باید پیداش بشه ... و از جا برخاست و به آشپزخانه رفت تا چای بیاورد

... حامی نگاه خیره اش را به فرهاد دوخت : می تونم با شما آشنا بشم پسرم ؟

فرهاد لبخندی زد : البته ... مجدیان هستم ، فرهاد مجدیان

حامی : خوشوقتم ... فقط شما ... این جا ؟!

تیروانا با خنده گفت : شوهر تارلاست .

حامی با تعجب گفت : شوهر ؟!

تیروانا سرش را تکان داد : آره فعلا نامزدن ... قرار بود به شما خبر بدیم که واسه عقد بیاین رضایت

بدین اما می ترسیدیم رضایت ندین

حامی رو به فرهاد گفت : خانواده در جریان هستن؟

فرهاد : خوب راستش پدر و مادر من سال هاست فوت شدن و من با خانواده ی خالم بزرگ شدم و هشت

سالی برای تحصیل انگلستان بودم و چهار سالی هست که برگشتم ... در جواب سوالتون هم بله من با

خانواده خواستگاری اومدم

حامی سرش را تکان داد : می تونم درباره ی شؽلتون بدونم ؟

فرهاد : شرکت طراحی دارم

در همین حین در باز شد و تلناز و پارسا با سر و صدا و خنده وارد شدند ...

* * * * *

پارسا دست تلناز را گرفت و گفت : بریم سوار چرخ و فلک بشیم ؟

تلناز : مگه بچه ایم ؟

پارسا : آره ... بیا بریم .

همراه هم به طرؾ گیت فروش بلیط رفتند و دو بلیط برای چرخ و فلک گرفتند ... با هم سوار شدند و

مقابل هم نشستند ... تلناز از بالا به شهر نگاه کرد : نگا از این جا تا کجا پیداست





پارسا سر تکان داد : آره

تلناز : شهر از بالا قشنگه نه ؟

پارسا به او خیره شد : نه قشنگ تر از تو

تلناز نگاهش را از دور دست ها برگرفت و به او دوخت : یه چیزی بگم ؟

پارسا : بگو !

تلناز : راستش اصلا فکر نمی کردم تو هم حرفای ؼاشقونه بلد باشی ... آخه خودتم گفته بودی بلد نیستی

romangram.com | @romangram_com