#فرشته_نجات_پارت_179
پارسا خندید : هنوزم می گم ... قدیما ایلسا یه برگه نوشته بود و داده دستم که بخونم و حفظ کنم و احیانا
اگه یه وقت دوست دختر خواستم پیدا کنم از اون جمله ها استفاده کنم
تلناز هم خندید : دختر با حالیه
پارسا : آبجی کوچولوی منه دیگه ... جونمون به جونش بسته است ... همه یه جور دیگه دوسش دارن
تلناز دست به کمر زد و گفت : تو چه جوری دوسش داری ؟
پارسا دست او را در دست گرفت : الان مثلا می خوای حسود بشی ؟
تلناز : نه ...
سرش را جلو کشید و آرام گفت : من ایلسا مثه یه خواهر خیلی دوس داشتنی و شیطون دوس دارم ... و
عاشق خانم مهربون خودمم
تلناز خندید و پارسا با یک حرکت فوق العاده سریع جلو کشید و گونه اش را بوسید ... تلناز خجالت کشید
... پارسا با لذت او را در آؼوش کشید : خجالتی شدی ؟
تلناز ریز خندید ... در حال و هوای خود بودند و که صدایی توجهشان را جلب کرد : خونه خالی بدم
خدمتتون ؟
پارسا به سرعت برگشت ... توی اتاقک رو به روییشان دو پسر جوان نشسته بودند و با خنده آن ها را
تماشا می کردند ... پارسا با خشم ؼرید : یه بار دیگه ؼلطی که کردی تکرار کن
پسر دوباره گفت : گفتم خونه خالی بدم ؟؟؟
پارسا خشمگین شد : پایین که می بینمت ؟!
تلناز : پارسا خواهش می کنم
پسر : باشه جناب ما در خدمتیم !
تلناز : چی کار می خوای بکنی پارسا
پارسا لبخندی به رویش زد : نگران نباش گلم ... یه کم گوش مالیشون می دم
تلناز : پارسا من می ترسم ... تو رو خدا دست بردار
پارسا : مگه من چی کار می خوام بکنم الان زنگ می زنم به دوتا از همکاران گرامی بیان خدمت اینا به
جرم مزاحمت بگیرنشون یه شبی آب خنک بهشون بدن
تلناز : دعوا نکنی باهاشون
پارسا خندید : نه عزیزم ...
از چرخ و فلک که پیاده شدند آن دو پسر به طرؾ پارسا آمدند : ما آماده ایم جوجه فلکی ... نگاهی به
تلناز انداختند : خوب کیسی رو برداشتی ... از گلوت پایین میره تنهایی ؟
تلناز به پارسا چسبید و پارسا ؼرید : دهنتو ببند
پسر : عزیز چرا عصبی شدی خودت گفتی پایین کارمون داری ... گفتم شاید بخوای این عروسک رو
باهامون شریک شی
پارسا با مشت به دهن پسر کوبید و او به زمین پرت شد و از دهانش خون بیرون زد ... تلناز وحشت
زده به آن ها خیره شد : پارسا تو رو خدا ... بیا بریم من می ترسم
پارسا : تو کنار وایسا !
پسر دومی به طرؾ پارسا حمله ور شد و با مشت به جان او افتاد ... مردم از ترس جرئت نزدیک شدن
نداشتند ... پارسا دستش را گرفت و محکم پیچاند ... پسری که روی زمین بود هم بلند و با سنگی به سر
پارسا زد که با جیػ تلناز به خودش آمد و به موقع جا خالی داد و فقط کمی از کنار سرش خراش برداشت
...
تلناز زد زیر گریه ... با آمدن مؤموران پارک پسر ها خواستند فرار کنند که پارسا با یک حرکت آن ها
را گرفت ماموران هر چهار نفر را به کلانتری بردند ...
سر پارسا را به دلیل جراحتی که برداشته بود پانسمان کردند و به سمت اتاق مربوطه بردند ...
مسئول رسیدگی به پرونده ی آن ها که سروان درجه دومی بود گفت : جریان چی بود که وسط پارک
افتادین به جون هم ؟
پارسا : من و خانومم توی پارک بودیم که مزاحمت ایجاد کردن
romangram.com | @romangram_com