#فرشته_نجات_پارت_177
از آن پس دیگر سروشی که خنده از لبش دور نمی شد نبود ... روح سروش همراه با بارانش کرده بود و
تنها جسمش بود که ماند ... کار هر روزش رفتن به بهشت زهرا و نشستن بر سر خاک عشقش بود ...
روز ها و ماه ها و سال ها .
* * * * *
یک ماه دیگر بدون هیچ اتفاقی گذشت ... در این مدت نتایج کنکور آمد و ایلسا در رشته ی الکترونیک
برای ارشد قبول شده بود ... تیروانا برادر تارلا هم در رشته ی حقوق دانشگاه تهران قبول شد .
جنین توی بطن ایلسا همچنان رشد می کرد ... حالا او چهار ماهه بود ... همه چیز به خوبی پیش می
رفت ... ایلسا شب ها بیدار می ماند و با فرزندش حرؾ می زد و گاهی هم از بی محبتی های پدرش می
گفت ...
ستاره هم گه گاهی به خانه ی ارسلان می رفت و با هستی بازی می کرد ... ارسلان تا حدودی به علاقه
ی او نسبت به خودش آگاه شده بود ...خودش هم نسبت به او بی میل نبود ... تصمیم داشت با مادرش
صحبت کند تا ستاره را برای او از عمه اش خواستگاری کند
ژالان دوست ایلسا هم عروسی اش را در شهریور ماه برگزار کرد ایلسا خیلی ساده رفت و بازگشت ...
به خاطر بارانه هنوز هم عذاداری می کرد ...
تلناز و تارلا هم در پی راه حلی برای صحبت با پدرشان بودند ...
آن روز تلناز به همراه پارسا به بیرون رفته بود و تارلا و برادرش در خانه تنها بودند ... فرهاد پیششان
آمده بود ...
فرهاد ملافه ای دور کمرش پیچانده بود ادای زن های حامله را برای آن ها در می آورد و تارلا و
تیروانا به او می خندیدند ... صدای ؼش ؼش خنده هایشان تا توی راهروی ساختمان می آمد ...مشؽول
مسخره بازی بودند که در زده شد ... فرهاد با خنده گفت : به ... باجناق گرام اومدن ... پاشو برو درو وا
کن بچه
تیروانا از جا برخاست و به سمت در رفت و بدون اینکه بپرسد کیست در را گشود ... برای یک لحظه
با دیدن کسانی که پشت در ایستاده بودند زبانش بند آمد فقط توانست تارلا را صدا کند : تارلا !
تارلا و فرهاد با صدای او به سمت در آمدند ... تارلا هم با دیدن آن ها تعجب کرد با لکنت گفت : ش ...
شما این جا ... چی کار دارین ؟
مرد گفت : اجازه می دی بیایم تو
تیروانا ناخوآگاه از مقابل در کنار رفت و آن دو داخل شدند ... فرهاد متعجب نگاهش بین آن ها در
گردش بود ... مرد که تازه فرهاد را دیده بود گفت : این آقا ...
تیروانا به میان حرفش آمد و خیلی خشک گفت : آشنا هستن
وقتی وارد شدند فرهاد از تیروانا پرسید : اینا کین ؟
تیروانا گفت : بیا تو می فهمی
فرهاد هم پشت سر آن ها داخل رفت وقتی همه با هم روی مبل ها جای گرفتند تارلا پرسید : شما این جا
چکار دارین ؟
مرد : تارلا جان بابا ...
تارلا به تندی گفت : خواهش می کنم آقای حامی ... شما خیلی وقته خودتونو از پدر بودن معاؾ کردین
فرهاد تازه فهمید با خودش گفت : یعنی این بابای تارلاست ؟
حامی : باشه عزیزم ... هر چی تو بگی
تارلا : واسه چی اومدین این جا ؟!
حامی : اومدیم دنبال شما الان یه ساله داریم دنبال شما می گردیم
تارلا پوزخندید زد : هه ... این بار دیگه چه بلایی می خوای سرمون بیاری ؟
حامی : عزیزم من خیلی پشیمونم میدونم هم به تو هم به مادرتون بد کردم اما حالا اومدم که جبران کنم
واسه همینم رفتم دنبال مادرتون و ازش خواستم دوباره برگرده پیشم
آن خانم این بار به میان آمد : تارلا عزیزم پدرت راست میگه اون از زن طلاق گرفت ما دوباره با هم
ازدواج کردیم
romangram.com | @romangram_com